تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
خوشى رفتار كنم و مقدمت را گرامى دارم گنجشك به او گفت اى نادان تو مرا گرفتى و نتوانستى نگهدارى و به آن پندها هم كه به تو دادم و خود را آزاد كردم سودى نبردى مگر به تو سفارش نكردم بدان چه از دستت رفته اندوه مخور و محال را باور مكن و آنچه را نيابى مجو ولى هم اكنون تو اندوه ميخورى كه مرا از دست دادى و خواستارى من نزد تو برگردم و اين آرزوئى است كه بدان نميرسى و باور كردى كه در چينه دان من درى است چون تخم مرغابى با آن كه همه جسم من از آن كوچكتر است و من سفارش كردم محال را باور مكن مردم شما بدست خود بت ميسازند و معتقدند كه آفريننده آنها است ، آن را نگهدارى ميكنند مبادا دزديده شود و معتقدند كه او است نگهدارنده آنها و از كسب و مال خود خرج آن ميكنند و معتقدند كه آن رازق آنها است ، از بت چيزى ميخواهند كه نيابند و محال را باور دارند همان سفاهت صاحب باغ بر آنها لازم گردد يوذاسف - بسيار درست فرموديد من هميشه بتها را ميشناختم و به آنها بيرغبت بودم و از بهره دهى آنها نوميد بودم اكنون مرا از آنكه خود بدان دعوت ميكنى و براى خود پسنديدى مطلع كن يوذاسف - من تو را دعوت مىكنم بخداى يكتا ، بيشريك ، هميشه يگانه و پروردگار بوده و هر چه جز او پديد آمده است و پروريده او است آفريننده است و هر چه جز او آفريده شده ، او قديم است و هر چه ديگر تازه است او صانع است و جز او مصنوع است ؛ او تدبيركننده و هر چه جز او تدبير شده ، او باقى است و هر چه جز او فانى او عزيز است و هر چه جز او دليل و او است كه خواب ندارد ، غفلت ندارد نميخورد و نمينوشد ، ناتوانى ندارد . مغلوب نيست ، درمانده نيست ، چيزى او را درمانده نكند . آسمان و زمين