خواريست و فراوانى را در پى تنگى است و آسايش را در پى هراس است و زندگى را در پى مرگ است ، مىبينم عمرها كوتاه و اجلها در كمين و تير بلا رها است و تنها ناتوان و تسليم پيشامدهايند نه جلو توانند گرفت و نه پناهگاهى دارند من دنيا را بىعاقبت و كهنه و فانى ميشناسم و آن چه از آن را شناختم و ديدم دليل آن قسمت كه نديدم مىباشد ، از برونش پى بدرونش بردم و از آسانش به مشكلش و از آشكارش بنهانش و از و رودش خروجش را دانستم چون آن را چنين شناختم از آن حذر كردم و از آن گريختم در اين ميان كه شخص در نعمت و مورد حسادت و پادشاهى خرم با آسايش و جوان و تازه سن و از همه شادتر و چشمش روشنتر است او را از سلطنت و عزت و راحت بيرون مىكند و او را در درهء خوارى و بدحالى و اندوه و سختى و درويشى و تنگدستى و پيرى و پستى و در نتيجه بمرگ مىكشاند و او را در گودالى تنك تاريك مياندازد تنها و بيكس و غريب از دوستان جدا شده و از او دست كشيدهاند و برادرانش او را واگذاردند و از او حمايتى ندارند ، همگنانش او را فريبداده و از او دفاعى نميكنند عزت و ملك و مال اهلش چپاول ديگران شده گويا نه در دنيا بوده و نه نامى از او برده شده و نه اعتبارى داشته و نه يك وجب زمين مالك بوده ، اى شاهزاده در اين جا نه خانه اى داشته باش نه ملك و آبى اختيار كن
فصل سيزدهم - پندهاى بلوهر در بىاعتبارى دنيا
يوذاسف - تف بر اين دنيا و كسى كه فريفته آن گردد در صورتى كه چنين است و گريست و گفت اى حكيم بحديث خود بيفزا كه درد سينه مرا شفاء است بلوهر - عمر كوتاه است شب و روز درشتابند و كوچ از اين دنيا نزديك و جدى هر چه هم عمر
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 312
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣١٢