تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
يوذاسف گفت اين شخص بايد خود را بگرداب هلاكت بيفكند چون در آن اميد نجات دارد اكنون مثلى براى دنياداران و بت پرستان بياور حكيم - مردى باغى داشت كه آبادش ميداشت و خوب به آن ميپرداخت يك روز ديد گنجشكى بر يكى از درختان باغ است و از ميوه‌هاى آن برميخورد از اين موضوع بخشم آمد و دامى گسترد و آن گنجشك را گرفت چون خواست سرش را ببرد بخواست خدا به زبان آمد و به صاحب باغ گفت ميخواهى سر مرا ببرى من نه گوشت دارم كه تو را سير كنم و نه روغنى كه تو را نيرو دهم بهتر از سربريدن مرا ميخواهى ؟ مرد گفت آن چيست ؟ گنجشك گفت مرا آزاد كنى و من به تو سه پند مىدهم كه اگر آنها را نگهدارى از خاندان و دارائيت برايت بهتر است گفت بسيار خوب پندهاى خود را بگو ، گنجشك گفت خوب بخاطر بسپار 1 - بر آنچه از دست تو رفت اندوه مخور 2 - آنچه نشدنى است باور مكن 3 - آنچه را تاب ندارى مجو - چون سه پند را گفت او را رها كرد و پريد و بر سر درختى نشست و به آن مرد گفت اگر ميدانستى كه چه از دستت رفته است ميفهميدى كه بسيار بزرك بوده آن مرد گفت چه بوده ؟ گنجشك گفت اگر سر مرا بريده بودى در چينه دانم يك درى بود كه برابر يك تخم مرغابيست و ثروت روزگارى از آن بدستت مىآمد ، چون آن مرد اين سخن را از او شنيد انگشت ندامت بدندان گزيد و نيرنگى انديشيد و به او گفت گذشته را رها كن اكنون بفرما تا تو را به منزل خود برم و با تو به
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 309 | الشيخ الصدوق / محمد باقر كمره‌اى