او آمد و بر او درود فرستاد و دعا كرد و نشست و در ضمن دعاى خود چنين گفت : خواستارم از آن خدائى كه آغاز هستى است و پيش از او چيزى نبوده و پايان هستى است و با او چيزى نيايد هميشه هست و فنا ندارد ، بزرك است و بىنهايت يكتا و يگانه و صمدى كه با او ديگرى نيست ، قاهرى كه شريك ندارد ، بديعى كه آفريننده اى با او نيست ، قادرى كه ضد ندارد صمدى كه همتا ندارد ، پادشاهى كه با او احدى نيست تا تو را پادشاهى عادل و پيشوائى رهبر به تقوى و بينائى بخش از گمراهى و زاهد در دنيا و دوستدار خردمندان و دشمن بدكاران نمايد تا سرانجام ما و شما را بدان جا رساند كه بدوستانش با زبان پيغمبرانش وعده داده است كه بهشت و رضوانست زيرا ما بدان اشتياق سوزانى داريم و از وى دل لرزانى چشم به آستان او دوخته و گردن در برابر او كج كرده و كار خود را به دو سپردهايم يوذاسف تحت تاثير دعا قرار گرفت و دلش لرزيد و از روى تعجب گفت اى حكيم چند سال از عمر شما گذشته است ؟
گفت دوازده سال ، يوذاسف هراس كرد و گفت دوازده سال كودك خردسال است و من با اين قيافه شما كه سرمه ميكشيد شما را شصت ساله بنظرم مىآورم ، بلوهر گفت از نظر ولادت همين طور است من در حدود شصت سال دارم ولى تو از عمر من پرسيدى ، عمر زندگى است و زندگى همانست كه با ديندارى و بركنارى از دنيا باشد و دوران آن در من همان دوازده سال بوده است و پيش از آن من در شمار مردگان بودم و آن را از عمر خود محسوب نميكنم
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 307
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٠٧