تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
بگيرم و نه پاكشى كه بر آن سوار شوم از طلا و نقره اى كه خرج كنم و چاشت كه ميخورم براى شام چيزى ندارم و جامه عوضى ندارم و در هر شهرى چند روز بيشتر نميمانم و از آن به شهر ديگر ميروم و براى سفر خود از سرزمينى بسرزمين ديگر گرده نانى با خود برنميدارم يوذاسف - گفت اميدوارم آنكه تو را نيرومند كرده مرا نيز نيرومند كند بلوهر - اگر جز همراهى من اختيار نمىكنى بايست چون آن توانگر باشى كه با درويشى زناشوئى كرد يوذاسف - بفرمائيد بدانم چطور بوده است بلوهر - چنين معتقدند كه جوانى فرزند توانگرى بود و پدرش خواست دختر عمويش را كه هم زيبا بود هم مال داشت بوى تزويج كند آن جوان موافقت نكرد و پدر خود را هم از كراهت خويش خبر نداد و بىاطلاع او بسرزمين ديگر مسافرت كرد در ميان راه دخترى را ديد جامه‌هاى كهنه پوشيده و بر در خانه درويشى ايستاده از آن دختر خوشش آمد و به او گفت اى دختر كيستى ؟ گفت من دختر پير مرديم كه در اين خانه است آن جوان پيرمرد را آواز كرد و او بيرون آمد گفت اين دخترت را به من ميدهى گفت تو با دختر فقيران ازدواج نميكنى و خود جوانى ثروتمندى ، گفت من از اين دختر خوشم آمده و با اينكه از ازدواج با زنى فاميل دار و مالدار كه ميخواستند آن را به من دهند گريختم خواهش دارم اين دختر را به من تزويج كنى و تو از من خيرخواهى ديد ان شاء الله گفت من آن را به تو مىدهم ولى دلم راضى نيست كه او را از خانه من ببرى و فاميل تو هم راضى نيستند كه او را به خانه خود نزد آنها ببرى ، جوان گفت ما با شما هستيم و در خانه شما زندگى ميكنيم ، پيره مرد گفت پس اين سر و پز و زيور ثروتمندان را از خود دور كن جوان پذيرفت و جامه‌هاى خود را كند و از لباس كهنه‌هاى آنها پوشيد و با آنها