دلخوشى است كه غم ندارد و صحتى است كه بيمارى ندارد و رضايتى است كه خشم ندارد و امنى است كه ترس ندارد و زندگى است كه مرگ ندارد و سلطنتى است كه زوال ندارد ، آن خانه باقى و خانه زندگى جاويد است و ديگر گونى ندارد و خداى عز و جل از ساكنان آن بيمارى و پيرى و بدبختى و رنج و ناسازى و گرسنگى و مرگ را برداشته ، اينوصف سلطنت آخرت و گزارش آنست پادشاها پادشاه - اين خانه وسيله جستن و راه ورود دارد ؟
وزير - آرى براى هر كه بخواهد راه آماده است و هر كس آن را از درش بجويد بدان رسد پادشاه - چرا تا امروز از آن به من خبر ندادى ؟
وزير - من از هيبت و جلال تو ترس داشتم پادشاه - راستى اگر اينكه تو ميگوئى يقينى است و درست است روانيست كه ما از آن صرف نظر كنيم و براى آن كار نكنيم و بايد بكوشيم تا درستى آن را درك كنيم وزير - اجازه مىفرمائيد كه من در اين باره مواظبت كنم و آن را مكرر براى شما ياد آور شوم پادشاه - من مخصوصا به تو دستور مىدهم كه شب و روز از ياد آورى آن دست برندارى و مرا راحت نگذارى و از ذكر آن خوددارى نكنى زيرا اين مطلب بسيار مهم است و سستى و غفلت از آن روانيست اين وزير و اين پادشاه هم عاقبت بخير شدند
فصل دوازدهم آمادگى يوذاسف براى شاگردى و همرهى بلوهر
يوزاسف - من ديگر از تحصيل امر آخرت و آموختن حكمت به كار ديگر نميپردازم و از راه برنميگردم و با خود فكر كردم كه به همراهى تو در اين شب بگريزم و هرجا بخواهى برويم بلوهر - تو چگونه ميتوانى با من به روى و همراه من صبر كنى من نه سوراخى دارم كه در آن جا
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 304
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٠٤