پادشاه ايستاد و خوب نگاه ميكرد و وزير هم خوب نگاه ميكرد و از خوشى اينها در تعجب بودند و از خود بينى آنها در شگفت شدند پادشاه با وزير برگشتند ، پادشاه بوزير گفت گمانم من و تو در اين روزگار هرگز چنين خوش نبودهايم كه اين دو تن امشب خوشند و گمانم كه هر شب به اين وضع ميگذرانند وزير اين توجه او را غنيمت شمرد و فرصت بدست آورد و گفت پادشاها من ميترسم دنياى ما هم همه اش فريب و ظاهر بينى باشد و اين سلطنت تو و آن خوشى و لذتى كه دارى در نظر كسانى كه بملكوت دائم آشنا هستند مانند همين مزبله و كثافتدانى باشد و ما هم در نظر واقع بين آنها مانند همين دو شخص باشيم و كاخها و خانههاى ما هم در نظر كسانى كه اميدوار كاخ سعادت و ثواب آخرتند مثل اين غار باشد كه ما ديديم و اين جسم زيور كرده و آرايش شده ما در نظر كسانى كه طهارت اخلاق و نضارت باطن و خوش سيرتى و صحت درون را مينگرند مانند صورت زشت اينها است كه ما ملاحظه كرديم و آنها هم از سرگرمى به اين خوشىهاى فانى تعجب كنند چنانچه ما از خوشى اينها تعجب كرديم پادشاه - كسانى هم هستند كه داراى چنين مقامى باشند ؟
وزير - آرى من آنها را ميشناسم پادشاه - اينها چه كسانى هستند ؟
وزير - اينها مردم ديندارى هستند كه سلطنت آخرت را فهميدند و نعمت دائم آن را دانستند و آن را طالبند پادشاه - ملك و سلطنت آخرت چيست ؟
وزير - آن ملكى است كه تنگدستى و ناخوشى دنبال آن نيست ، ثروتى است كه فقر ندارد ، دل
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 303
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٠٣