يوذاسف - چگونه حكيمان با گذشت روزگار دراز ايشان از اين وظيفه غفلت كردهاند ؟
بلوهر - براى اينكه آنها زمينه صحبت و طرف گفتگوى خود را خوب مىسنجند و بسا با كسانى كه از پدرت هم منصفتر و نرمتر و شنونده تر است وارد صحبت حكمت نميشوند تا آنجا كه ممكن است مرد حكيمى با ديگرى يكعمر معاشرت داشته باشد و با هم مانوس باشند و دوست باشند و رفت و آمد كنند و جز دين و حكمت فاصله اى ميان آنها نباشد و اين شخص حكيم نسبت بجهل و بيدينى آن رفيقش بسيار دردناك و متاسف باشد و با اين حال اسرار حكمت را به او افشاء نكند زيرا او را اهل آن نداند به من خبر رسيده است كه يك پادشاه مردم دوستى بود كه همش اصلاح كار مردم و نظارت و رعايت عدالت ميان آنها بود و يك وزير درست لائقى داشت كه با او در اصلاح امور مردم كمك مىكرد و و شخص اديب ديندار پرهيزكار زاهدى بود و با اهل دين برخورد كرده و سخن آنها را شنيده و فضل آنها را دانسته و اجابت كرده و به آنها پيوسته و دوستى و برادرى آنها را پيشه كرده بود و در نزد آن پادشاه مقام محبوبى داشت و محرم سر او بود و پادشاه هيچ امرى را از او كتمان نميكرد و وزير هم نسبت به او چنين بود ولى دين خود را به او اظهار نميكرد و اسرار حكمت را با او در ميان نميگذاشت روزگار درازى به همين وضع با هم بسر بردند و هر وقت وزير حضور آن پادشاه ميرسيد به بتها سجده ميكرد و آنها را احترام ميگذارد و از روى تقيه به راه جهالت و گمراهى ميرفت در نتيجه دل وزير به حال او سوخت و با ياران و دوستان دينى خود در موضوع تبليغ دين بپادشاه مشورت كرد آنها گفتند بايد تدبر كافى نسبت بجان خود و هم عقيدههاى خود بنمائى و اگر او را اهل تشخيص دادى با او در اين باره گفتگو كن و گر نه ويرا بكشتن خويش واداشتى و بر همدينان خود تحريك كردى زيرا نميشود بسلطان اطمينان داشت و از خشم او در امان بود وزير هميشه مراقب بود با او دوستانه و با اخلاص
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 301
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٠١