پس چرا مردم با همه اختلافى كه دارند در دشمنى آنان متفق شدند ؟
مردم در اين مورد مانند سگانى هستند كه گرد مردارى را گرفته و بهم پارس ميكنند و هم ديگر را ميگيرند و در اين ميان مردى از كنار آنها ميگذرد و با آنها كارى ندارد ولى همه دست از هم ميكشند و يك جا به او زوزه ميكنند و عوعو ميزنند با اينكه آن مرد بمردار آنها نيازى ندارد و با آنها ستيزه نميجويد ولى چون ناشناس است از او وحشت دارند و در خلاف او با هم الفت گيرند و اگر چه پيش از ديدن او خود با هم دشمنند و در ستيزهاند كالاى دنيا چون مردار است و دنيا داران چون سگان كه بر سر دنيا با هم در جنگند و خون هم ميريزند و هزينه مصرف ميكنند و مرد ديندار در نظر آنها چون مرديست كه از كنار مردار سگها عبور مىكند با اينكه بدنياى آنها كارى ندارد با او دشمنى ميكنند براى آنكه او را نسبت به خود بيگانه و ناشناس ميدانند .
از اين شگفت آورتر اينست كه مردم عادى همتى ندارند جز دنيا و و جمع مال دنيا و فزونطلبى و باليدن و چيرگى بر يكديگر با اين حال وقتى بدانند يكى دنيا را براى آنها گزارده و از آن كناره گرفته با او سختتر نبرد كنند و با او دشمنتر باشند از كسى كه سر امور دنيا با آنها زد و خورد مىكند چه دليلى از اين بهتر است كه اختلافكنندگان با هم در برابر كسى كه بر او حجتى ندارند همكارى ميكنند .
پسر پادشاه گفت اكنون به كار من رسيدگى كن .
بلوهر گفت پزشك ببيند كه اخلاط فاسد تن را تباه كرده و بخواهد آن را نيرومند كند و فربه سازد خوراك مقوى از گوشت و غذاى مولد خون به او نميدهد زيرا ميداند كه ورود اين خوراك روى
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 291
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٩١