فصل نهم دنبالهء تعليمات بلوهر
يوذاسف گفت مثل ديگر براى دنيا و دنيادار فريب خورده بدان بياور بلوهر گفت مردم شهريرا شيوه آن بود كه مرد نادان و بيگانه اى را فريب ميدادند و مىآوردند او را يك سال بر خود پادشاه ميكردند و او گمان ميكرد هميشه پادشاه است چون بشيوه آنها نادان بود چون يك سال از مدت پادشاهى او ميگذشت او را برهنه و لخت ميكردند و بدبخت و بيچاره اش ميساختند و از شهر خود بيرون ميكردند اگر هم از اين رنج و زحمت نميمرد آن چند روزه سلطنت براى او و بال و اندوه و مصيبت و آزار بود اهل اين شهر مردى را گرفتند و بر خود پادشاه كردند چون اين مرد ديد در ميان آنان غريب است با آنها انس نگرفت ، مردى از هموطنان خود را خواست و او را خبر كرد و دريافت و از راز اين مردم آگاهش ساخت و به او دستور داد تا هر چه دارائى در دست او است به ترتيب بيرون برد و در جايى كه او را بدان جا بيرون ميكنند بسپارد تا چون او را بيرون كردند وجه كفايت داشته باشد و از آنچه پيش داشته استفاده كند آن مرد بسفارش وى كار كرد بلوهر گفت اى شاهزاده من اميدوارم تو همان مرد باشى با غريبان اين ديار انس نگيرى و بسلطنت چند روز فريفته نگردى و من همان مردى هستم كه خواستى و تو را بنيكى رهبرى كنم و يارى نمايم پسر پادشاه گفت اى حكيم راست گفتى من همان مردم كه چون تو رهبرى مىجستم و يافتم اكنون امر آخر ترا براى من وصف كن بجان خودم در باره دنيا راست گفتى من خود نشانههاى فناى آن را ديدم و از آن بد بردم و آن را كوچك شمردم بلوهر گفت بد بردن از دنيا اى شاهزاده كليد جستن آخرتست و هر كس آخرت را جويا شد و از
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 289
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٨٩