در آن درآمد در ملكوت وارد شده اى شاهزاده چگونه با اين عقلى كه خدا به تو داده به دنيا بىرغبت نباشى و ميدانى كه هر چه در دنيا جمع كنند براى اين اجساد فانيه است و تن دوامى ندارد گرما آبش مىكند و سرما خشكش مينمايد و آب غرقش ميسازد و آفتابش ميسوزاند و هوا بيمارش مىكند و درندگانش ميدرد و پرندگانش نوك مىزند و آهن آن را ميبرد و تصادف آن را خرد مىكند و گلش با درد و آزار و مرض خمير شده و در گرو آنها و در انتظار آنها است ترسانست و طمع در بقاء سلامت ندارد و هميشه هفت آفت در پيرامون آنست گرسنگى . تشنگى . گرما . سرما . درد . ترس . مرگ اما راجع به آخرت كه پرسش كردى اميدوارم كه دور آن را نزديك بيابى و سخت آن را آسان و آنچه گمان مىبردى كم است بسيار بدانى پسر پادشاه گفت راستى آن كسانى كه پدرم سوخت و تبعيد كرد رفيقان تو بودند ؟
آرى آنها رفيقان عزيز من بودند .
به من رسيده است كه همه مردم در دشمنى و بدگوئى آنها متفق شدند آرى از سوء طالع چنين بود اى حكيم چه علت داشت ؟
چه بدى از آنها ميتوان گفت كسانى كه راست ميگويند و دروغ ندارند و ميدانند و نادان نيستند و خوددارند و بكس آزار نميرسانند ، نماز ميخوانند و خواب ندارند ، روزه ميگيرند و خوراك ندارند ، در گرفتارى شكيبايند و انديشه دارند و پند ميگيرند و دلشان به دارائى و خاندان علاقه ندارد و آزاد است و مردم از جهت آنها نسبت بخاندان و دارائى خود ترس ندارند .
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 290
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٩٠