2 - من جامه جوانى بتن كردم و آن را نابود كردم و قدر بر من چيره شد 3 - من دشمن را راندم و دوست را نوازش كردم تا آنكه بوى بازگشت شود ارطاة بن اميه مزنى صد و بيست سال زنده بود و او را ابو الوليد ميگفتند عبد الملك بن مروان از او پرسيد اى ارطاة از شعر تو چه مانده است جواب گفت من ديگر نه مىنوشم ، نه بوجد و طرب آيم و نه غضب كنم و شعر جز بر اين احساسات پديد نگردد با اين حال باز شعر ميگويم 1 - من ديدم كه گذشت شبها مرد را ميخورند چنانچه زمين ريزه آهن را مىخورد 2 - مرگ وقتى آمد نميگذارد بر جان پسر آدم چيزى را 3 - من ميدانم كه مرگ زشتروئى و ناشناسى كند تا نذر خود را در باره ابو الوليد هم وفا كند .
عبد الملك از استماع اين شعر بر خود لرزيد و گفت اى ارطاة چه گفتى ؟ ارطاة گفت يا امير - المؤمنين من خود ابو الوليد كنيه دارم عبيد بن ابرس سيصد سال زندگى كرد و اين شعر را سرود 1 - نابود شدم ، گذشت زمان مرا نابود كرد و گرديدند همسالان من چون بنات نعش در پشت ستاره فروزان سپس نعمان بن منذر در روز غضب خود او را گرفت و كشت شريح بن هانى صد و بيست سال زنده بود و در زمان حجاج بن يوسف كشته شد در زمان پيرى و ناتوانى اين شعر را سرود
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 244
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٤٤