را به من ببخش تا انگشتر كنم گفت چطور ممكنست ؟ از مال خودم هر چه خواهى به تو مىدهم گفتم نه از همين ميخواهم و اصرار كردم و سر و چشمش را بوسيدم يكدرهم به من داد و آن را در دستمالى پيچيدم و در آستينم گذاشتم و چون بكاروانسرا رفتم جامه دانى كه همراهم بود باز كردم و دستمالى كه آن درهم در آن بسته بود در جامه دان گذاشتم و كتب و دفاتر خود را روى آن نهادم و چند روزى اقامت كردم و آمدم دنبال آن درهم ديدم آن دستمال بسته است و درهمى در آن نيست ، وسواس مرا گرفت و رفتم خانه عقيقى و بغلامش خير گفتم ميخواهم خدمت شيخ برسم مرا نزد او برد . به من گفت چكار دارى ؟ گفتم درهمى كه به من عطا كردى در بسته نيست جامه دان خود را خواست و درمها را در آورد و شمرد و صد درهم بود در عدد و وزن با من هم كسى نبود كه مورد بدگمانى باشد من باز خواهش كردم كه آن را به من باز دهد و نپذيرفت سپس بمصر رفت و مزرعه را گرفت و محمد بن اسماعيل ده روز پيش از او مرد و چنانچه گفته شده بود و سپس او مرد و در آن پارچه كفن كه به او داده بودند كفن شد
33 - احمد بن ابراهيم گويد من خدمت حكيمه خواهر امام دهم رفتم و همان حديث احمد بن ابراهيم گذشته را عينا روايت كرد
34 - محمد بن ابراهيم بن اسحق طالقانى ره گويد من خدمت شيخ ابو القاسم حسين بن روح قدس الله روحه بودم با جمعى كه على بن عيسى قصرى با آنها بود مردى به او رو كرد و گفت من ميخواهم از شما چيزى بپرسم فرمود بپرس هر چه خواهى آن مرد گفت به من بگو حسين بن على ( ع ) ولى خدا بود ؟
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 184
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص١٨٤