برايت آمد اين دستمال را برويت بكش زيرا آن دستمال مولايت مىباشد و اين دراهم و اين حنوط و اين پارچههاى كفن را هم بگير و امشب حاجت خود را بخواه كه برآورده است و چون بمصر رفتى محمد بن اسماعيل ده روز پيش از تو بميرد و تو هم بعد او خواهى مرد و اين حنوط تو است و اين هم كفن تو و اين هم خرج خاك سپردن تو ، گويد آنها را گرفتم و حفظ كردم و آن فرستاده برگشت و من دم در مشاغلى انجام ميدادم و در را زدند من بغلامم خير گفتم خير است ببين چه خبر است ؟ خير رفت و برگشت اين غلام احمد بن محمد كاتب پسر عموى وزير است ، او را نزد من آورد ، گفت وزير تو را خواسته و مولايم احمد گفته است سوار شو نزد من بيا گويد من سوار شدم و خيابان و كوچهها را بريدم و آمدم بخيابان ترازوداران ديدم احمد نشسته و منتظر من است چون مرا ديد دست مرا فشرد و سوار شديم و رفتم خدمت وزير ، وزير به من گفت ايشيخ بتحقيق خدا حاجت تو را بر آورد و از من عذر خواست و نوشتههاى با مهر و امضاء به من داد كه تمام بود ، گويد من آنها را گرفتم و بيرون آمدم ابو محمد حسن بن محمد بن محمد گويد على بن احمد عقيقى رحمه الله اين حديث را در نصيبين براى ما نقل كرد و بما گفت اين حنوط به كسى داده نشده مگر بعمهام فلانه و نام او را نبرد و خبر مرگم را به من دادهاند و حسين بن روح گفت من مالك مزرعه ميشوم و آنچه خواستم براى من نوشتهاند ، من برخاستم و سر و چشمانش را بوسه دادم و گفتم اى آقاى من آن كفن را با حنوط و دراهم به من بنما گويد پارچههاى كفن را براى من بيرون آورد يك برد حبر حاشيه دار يمن بود و سه پارچه كفن مروى و يك عمامه و حنوط در دستمالى بود و درهمها را شمردم صد عدد به وزن صد درهم بود ، گفتم سيدى يكى از آنها
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 183
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص١٨٣