از آن پرسش كردم تا نوميد شدم ، چون به مكه رسيدم و جامه دان خود را گشودم اول چيزى كه از آن پديد شد همان بسته طيب بود با آنكه آن بسته در جامه دان نبود و بيرون از آن در ميان محمل بود و با اثاث از آن بيرون ريخته بود .
گويد در بغداد از طول اقامت دلتنگ شدم و با خود گفتم ميترسم امسال نه به حج برسم و نه به خانه خود برگردم و رفتم نزد ابو جعفر تا جواب نامه اى كه بوسيله او نوشته بودم دريافت كنم گفت برو در فلان مسجد و مردى مىآيد آنجا و هر حاجتى دارى به تو خبر ميدهد ، ميگويد رفتم در آن مسجد ، در آنجا بودم كه مردى وارد شد و چون مرا ديد سلام كرد و خنديد و گفت مژده باد كه تو امسال به حج ميروى و سالم بخانواده خود بر ميكردى ان شاء الله .
گويد نزد ابن وجنا رفتم كه از او خواهش كنم براى من شترى كرايه كند و هم كجاوه اى فراهم كند ، ديدم بدش آمد و بعد از چند روز او را ديدم و گفت چند روز است كه من دنبال تو ميكردم و بىسابقه گفت به من نوشته و دستور داده كه شتر براى تو كرايه كنم و هم كجاوه اى انتخاب كنم حسن براى من باز گفته كه در اين سال بده دليل مطلع شده بود * ( الْحَمْدُ لِلَّه رَبِّ الْعالَمِينَ ) * .
15 - على بن محمد شمشاطى فرستاده جعفر بن ابراهيم يمانى گويد من در بغداد اقامت داشتم و كاروان يمنيها آماده مسافرت شد من نوشتم و از ناحيه اجازه مسافرت با آنها را خواستم ، جواب بيرون آمد كه با آنها بيرون مرو كه براى تو در اين مسافرت خيرى نيست در كوفه اقامت كن كاروان آنها بيرون رفت و بنو حنظلة بر آنها تاخت و آن را غارت كردند .
گويد بار ديگر نوشتم و اجازه خواستم كه از راه آب مسافرت كنم جواب آمد مكن ، در آن
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 168
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص١٦٨