تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
را نزد حاجزى بفرست گفت اگر روز قيامت خدا از من بازخواست به گردن تو باشد ؟ گفتم آرى نصر گويد از او جدا شدم بعد از دو سال نزد او برگشتم و او را ديدار كردم از آن مال پرسش نمودم گفت دويست اشرفى آن را بتوسط حاجزى فرستادم و رسيد و دعاى خير آن براى من آمد به او نوشته بود وجه هزار دينار است و تو دويست دينار آن را فرستادى و اگر دوست دارى با كسى معامله كنى با اسدى در رى معامله كن ، نصر گويد در اين حال خبر مرگ حاجزى رسيد و بسيار بيتابى كرديم و اندوهناك شديم من به او گفتم چرا بيتابى كنى و غمخورى خدا به تو با دو دليل منت گذاشته است 1 - اندازه مال را به تو خبر داده است 2 - از مرگ حاجزى بدون پرسش براى تو پيشگوئى كرده است 10 - نصر بن صباح گويد مردى از اهل بلخ پنج اشرفى بتوسط حاجزى فرستاد و نامه اى نوشت و نام خود را در آن عوضى نوشت ، رسيد بنام و نسب خودش با دعاى در حق او برايش رسيد 11 - محمد بن شاذان ابن نعيم گويد مردى از اهل بلخ مالى فرستاد با نامه اى كه نوشته نداشت و با انگشت خود در آن چيزى را كه در دل داشت مانند خط دور گردانيده بود و بفرستاده خود دستور داده بود اين مال را با اين نامه ببر هر كس داستان مرا به تو گفت و جواب نامه را نوشت مال را به او بده آن مرد مال به محل عسكر سر من رأى برده بود و به خانه جعفر رفته بود موضوع را به او اظهار كرده بود جعفر به او گفته بود توبه بداء معتقدى ؟ گفته بود آرى به او گفته بود براى رفيق تو بداء حاصل شده و به تو دستور داده كه اين مال را به من بدهى فرستاده گفته بود اين جواب مرا قانع نميكند از نزد او بيرون آمده بود و ميان