تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
روز در بغداد بمانم شيخى نزد من آمد و گفت به شهر خود برگرد من بناخواه از بغداد بيرون آمدم و بسر من رأى كه رسيدم قصد كردم آنجا بمانم چون به من خبر رسيده بود كه در بلد شورش است ، من هنوز به منزل نرسيده بودم كه همان شيخ آمد و نامه اى از كسان من آورد كه نوشته بودند بلد امن شده و شورش بر طرف گرديده و رفتن مرا خواسته بودند 18 - محمد بن هرون گويد مبلغ پانصد اشرفى از مال امام قائم نزد من بود و يك شبى كه طوفان و ظلمت بغداد را فرا گرفته بود در بغداد بودم و در هراس سختى افتادم و در انديشه دينى كه در عهده دارم فرو رفتم و با خود گفتم چند دكان دارم كه بپانصد اشرفى خريدم آنها را به حضرت قائم واميگذارم گويد كسى آمد و آن دكانها را به حساب حضرت از من تحويل گرفت با آنكه نه به كسى گفته بودم و نه به زبانم آمده بود 19 - القاسم بن ابو حليس گويد من عادت داشتم هر شب نيمه شعبان به زيارت امام حسين ميرفتم يك سال پيش از شعبان در سر من رأى محل عسكر بودم و قصد داشتم كه شعبان را به زيارت نروم و چون شعبان رسيد گفتم عادت زيارت خود را ترك نميكنم و براى زيارت بيرون شدم و هر وقت من به محل عسكر براى زيارت ميرفتم با نامه يا رقعه اى ورود خود را به آنها اطلاع ميدادم ولى ايندفعه به ابو القاسم حسن بن احمد وكيل سپردم كه ورود مرا به آنها اطلاع ندهد تا اين زيارت من خالصانه باشد گويد ابو القاسم تبسم كنان نزد من آمد و گفت اين دو اشرفى را براى من فرستادند و گفته‌اند آنها را بحليسى بده و بگو هر كس در كار خداى عز و جل باشد خدا در كار او است .
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 170 | الشيخ الصدوق / محمد باقر كمره‌اى