گويد در سر من رأى سخت بيمار شدم كه از خود ترسيدم و نوره كشيدم و آماده مرگ شدم براى من يك صفوفى آوردند كه بنفشه داشت و دستور رسيد كه آن را به كار برم هنوز تمام نشده بود كه از بيمارى خود به حال آمدم * ( وَالْحَمْدُ لِلَّه رَبِّ الْعالَمِينَ ) * گويد يك بدهكارى داشتم مر دو نوشتم و اجازه خواستم كه نزد ورثهء او بروم كه در واسط بودند و بگويم آمدم تسليت گويم شايد به حق خود برسم به من اجازه نداد دوباره نوشتم و اجازه نرسيد ولى بعد از دو سال بدون سابقه نوشته آمد كه نزد آنها برو من نزد آنها رفتم و به حق خود رسيدم ابو القاسم گويد ابو رمسيس ده اشرفى بوسيله حاجز فرستاده بود و حاجز فراموش كرده بود آن را برساند به من نوشتند كه بايد اشرفيهاى ابو رمسيس برسد بدون سابقه گويد هرون بن موسى از فرات چيزهائى نوشته بود و بىمركب نوشته بود و دعا خواسته بود براى دو برادرزاده اش كه زندانى بودند . جواب نامه اش رسيد و در باره آن زندانى دعا شده بود گويد مردى از رئيس حميد نوشته بود و براى جنين خود دعا خواسته بود كه ( پسر باشد ) جواب رسيد دعا در باره حمل بايد پيش از چهار ماه باشد و زود است كه دخترى زايد و چنانچه فرموده بود واقع شد گويد محمد بن محمد بصرى نوشته بود كه دعا كند براى آنكه دخترانش كفالت شوند و حج روزى او گردد و مالش به او برگردد جواب رسيد كه حوائجش رواست در همان سال حج رفت و چهار تن از دخترانش مردند و او شش دختر داشت و مالش برگشت گفت محمد بن يزداد نوشت و دعا در باره پدر و مادرش خواهش كرد جواب رسيد خدا ترا و پدر و مادرت را آمرزيد و خواهر متوفاتت كه ملقب بكلكى بود آمرزيد و او زنى صالحه بود كه بيك زارعى شوهر كرده بود من نوشتم براى فرستادن پنجاه اشرفى از عده اى از مؤمنين كه ده اشرفى آن از دختر عمويم كه
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 171
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص١٧١