تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
گويد در سر من رأى سخت بيمار شدم كه از خود ترسيدم و نوره كشيدم و آماده مرگ شدم براى من يك صفوفى آوردند كه بنفشه داشت و دستور رسيد كه آن را به كار برم هنوز تمام نشده بود كه از بيمارى خود به حال آمدم * ( وَالْحَمْدُ لِلَّه رَبِّ الْعالَمِينَ ) * گويد يك بدهكارى داشتم مر دو نوشتم و اجازه خواستم كه نزد ورثهء او بروم كه در واسط بودند و بگويم آمدم تسليت گويم شايد به حق خود برسم به من اجازه نداد دوباره نوشتم و اجازه نرسيد ولى بعد از دو سال بدون سابقه نوشته آمد كه نزد آنها برو من نزد آنها رفتم و به حق خود رسيدم ابو القاسم گويد ابو رمسيس ده اشرفى بوسيله حاجز فرستاده بود و حاجز فراموش كرده بود آن را برساند به من نوشتند كه بايد اشرفيهاى ابو رمسيس برسد بدون سابقه گويد هرون بن موسى از فرات چيزهائى نوشته بود و بىمركب نوشته بود و دعا خواسته بود براى دو برادرزاده اش كه زندانى بودند . جواب نامه اش رسيد و در باره آن زندانى دعا شده بود گويد مردى از رئيس حميد نوشته بود و براى جنين خود دعا خواسته بود كه ( پسر باشد ) جواب رسيد دعا در باره حمل بايد پيش از چهار ماه باشد و زود است كه دخترى زايد و چنانچه فرموده بود واقع شد گويد محمد بن محمد بصرى نوشته بود كه دعا كند براى آنكه دخترانش كفالت شوند و حج روزى او گردد و مالش به او برگردد جواب رسيد كه حوائجش رواست در همان سال حج رفت و چهار تن از دخترانش مردند و او شش دختر داشت و مالش برگشت گفت محمد بن يزداد نوشت و دعا در باره پدر و مادرش خواهش كرد جواب رسيد خدا ترا و پدر و مادرت را آمرزيد و خواهر متوفاتت كه ملقب بكلكى بود آمرزيد و او زنى صالحه بود كه بيك زارعى شوهر كرده بود من نوشتم براى فرستادن پنجاه اشرفى از عده اى از مؤمنين كه ده اشرفى آن از دختر عمويم كه