14 - فضل يمانى گويد من به سر من رأى رفتم يك كيسه براى من بيرون آمد كه در آن چند اشرفى و دو جامه بود آن را برگردانيدم و با خود گفتم من نزد آنها اين مقام را دارم عزت نفس مرا گرفت و بعد از آن پشيمان شدم و نامه اى نوشتم و از آن عذر خواستم و استغفار كردم و در خلوت با خود ميگفتم به خدا اگر آن كيسه به من برگردد باز نكنم و از آن خرج نكنم تا آن را نزد پدرم برم او از من بدان داناتر است ، به كسى كه آن را از من دريافت كرد هيچ اشاره اى نشده بود و مرا هم نهى نكرده بود از رد آن در اينجا نامه اى به من رسيد كه نوشته بود رسول خطا كرده است كه آن را اعلام نداشتى ما بسا اين كار را با دوستان خود مينمائيم و بسا خود آنها از ما خواهش ميكنند و مقصود از آن تبرك است و به من اعلام شد كه در رد احسان ما خطا كردى و از خداى عز و جل آمرزش طلب كه تو را مىآمرزد و اگر قصد تو اينست كه بوجه مأخوذ دست نزنى و در راه خرج نكنى ما آن را از تو دريغ كرديم ولى آن دو جامه براى تو لازمست كه در آنها محرم شوى .
گويد در باره دو موضوع به او نامه نوشتم و موضوع سومى هم در نظرم بود و ننوشتم و با خود گفتم شايد بدش آيد ، جواب آن دو معنى رسيد و جواب موضوع سوم هم كه ننوشته بودم در ضمن آن بود مقدارى طيب خواستم در يك بسته سفيد برايم فرستاد و در محمل با من بود ، در عسفان شترم رم كرد و محمل را انداخت و هر چه در آن بود پاشيده شد من همه كالاى خود را جمع كردم آن بسته مفقود شد و هر چه كوشش كردم نيافتم تا يكى از همراهان گفت براى چه اين قدر جستجو ميكنى ؟
گفتم بسته اى همراهم بوده ؟ گفت چه در آن بوده ؟ گفتم هزينهام . گفت من ديدم كسى آن را برد و
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 167
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص١٦٧