تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
سال هر كشتى سفر كرد كشتيهاى دزدان راهش را گرفتند و غارتش كردند . گويد من بمحله عسكر براى زيارت رفتم وقت مغرب در مسجد جامع بودم كه غلامى نزد من آمد و گفت برخيز ؛ گفتم من كيستم و براى كجا برخيزم ؟ به من گفت تو على بن محمد فرستاده جعفر بن ابراهيم يمانى هستى برخيز برويم منزل ، گويد هيچ كدام از اصحاب ما ورود مرا نميدانست من با او بمنزلش رفتم و اجازه خواستم از داخل او را زيارت كنم به من اجازه داد . 16 - رجاء مصرى گويد بعد از وفات امام يازدهم من دو سال براى جستجوى از امام بيرون شدم و چيزى بدست نياوردم در سال سوم موقعى كه در مدينه بودم و دنبال فرزند امام يازدهم ميگرديدم و ابو غانم از من خواسته بود كه شام را نزد او بخورم و من نشسته بودم و فكر ميكردم و با خود ميگفتم اگر چيزى بود بعد از سه سال معلوم ميشد بناگاه هاتفى كه او را نديدم و آوازش را شنيدم ميگفت اى نصر بن عبد الله بگو شما كه برسول خدا ( ص ) ايمان داريد . آيا او را ديديد . نصر گويد من خودم هم نام پدرم را نميدانستم براى آنكه من در مدائن متولد شده بودم و پدرم مرده بود نوفلى مرا با خود بمصر برده بود و در آنجا بزرك شده بودم گويد چون اين آواز را شنيدم برخاستم و دويدم و ديگر به خانه ابو غانم هم نرفتم و راه مصر را در پيش گرفتم . گويد دو مرد مصرى راجع به دو فرزند خود نوشته بودند و التماس دعا كرده بودند جواب رسيد اما تو اى فلانى خدا اجرت بدهد و براى ديگرى دعا كرده بود و پسر آنكه بوى تسليت گفته بود مرد 17 - ابو محمد و جايى گويد چون كار مردم پريشان شد و آشوب برخاست من تصميم گرفتم هشتاد