تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
است وزن كند و چون دور شد و شيخ بر جان خود ترسيد كه بميرد به تو گفت تو آنها را به عهده خود و زن كن يك كيسه بزرك براى تو بيرون آورد و تو هم سه كيسه سبز رنگ با يك بسته در آن اشرفيهاى مختلف بود نزد خود داشتى همه آنها را عيار كردى و شيخ با مهر خود آن را مهر نهاد و گفت تو هم آن را مهر كن و اگر من زنده ماندم خودم بدان سزاوارترم و اگر مردم تو اولا در باره خود از خدا بپرهيز و ثانيا در باره من و مرا خلاص كن و چنان باش كه من به تو گمان دارم ، تو آن اشرفيهاى زيادى را كه ده و چند تا است از ميان اشرفىهاى نقدى كه به حساب ما است بيرون كن و باقيرا بما رد كن كه زمانه بسيار سخت است و * ( حَسْبُنَا الله وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ) * محمد بن ابراهيم گويد من براى ديدار او به محل عسكر رفتم و قصد ناحيه داشتم زنى به من برخورد كرد و گفت تو محمد بن ابراهيم هستى ؟ گفتم آرى گفت برگرد در اين موقع به مقصود نميرسى شب بيا كه در براى تو باز است وارد حياط شو و آن اطاقى كه چراغ دارد در نظر بگير من اين كار كردم و قصد در نمودم باز بود وارد حياط شدم و قصد اتاقى كردم كه براى من وصف كرده بود در اين ميان كه وسط دو قبر گريه و ناله ميكردم آوازى شنيدم كه گفت اى محمد از خدا بترس و از آنچه در سردارى توبه كن تو كار بزرگى را به عهده گرفتى 6 - على بن محمد رازى گويد نصر بن صباح بلخى گفت در مرو براى خوزستانى نويسنده اى بود ( نصر نام او را به من گفت ) هزار اشرفى براى ناحيه نزد او جمع شده بود با من در باره آن مشورت كرد گفتم آنها