تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
جعفر بن على رفتم كه داشت ناله و فرياد ميكرد و از دست آن كودك ميناليد حاجز وشاء گفت يا سيدى كيست آن كودك تا ما بر او اقامه دليل كنيم گفت به خدا من تا كنون نه او را ديدم و نه او را ميشناسم . ما هنوز نشسته بوديم كه چند نفر از قم آمدند و از حسن بن على ( ع ) پرسش كردند و دانستند كه فوت شده است گفتند بكه در جاى او است كه تعزيت گوئيم بجعفر بن على اشاره كردند بر او سلام كردند و او را تسليت دادند و بامامت تهنيت گفتند و اظهار داشتند كه نامه‌ها و اموالى با ما است بگو نامه‌ها از كيست و مال چند است ؟ جعفر از جا پريد و جامه‌هاى خود را تكانيد و گفت از ما علم غيب ميخواهيد ؟ ! خادمى از ميان خانه بيرون شد و به آنها گفت نامه هائى كه با شما است از فلان و فلانست و در هميان هزار اشرفى است و ده تاى آنها قلب است . آنها نامه‌ها و اموال را بدست او سپردند و گفتند آنكه ترا براى خاطر اينها فرستاده است او امام است . جعفر بن على نزد معتمد خليفه رفت و موضوع را به او گزارش داد معتمد خدام خود را فرستاد و صيقل جاريه را گرفتند و از او مطالبه كودك را نمودند . منكر او شد و مدعى شد آبستن است تا بدين وسيله كودك را از نظر آنها مخفى سازد او را بابن الشوارب قاضى سپردند و بناگهان عبيد الله بن يحيى بن خاقان بمرگ فجاءة درگذشت و صاحب الزنج در بصره شورش كرد و بدين سبب از آن كنيزك منصرف شدند و از دست آنها گريخت * ( وَالْحَمْدُ لِلَّه رَبِّ الْعالَمِينَ ) * 31 - على بن سنان موصلى گويد پدرم براى من بازگفت كه چون سيد ما ابو محمد حسن بن على عسكرى وفات كرد از قم و بلاد كوهستان نمايندگانى كه معمولا اموال و وجوه را خدمت او مىآوردند وارد
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 152 | الشيخ الصدوق / محمد باقر كمره‌اى