تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
در سر من رأى بود جعفر رفت نزد او از دست آنان شكايت كرد و آنها را احضار كردند چون حضور خليفه رسيدند به آنها گفت اين اموال را بجعفر بدهيد گفتند اصلح الله امير المؤمنين ما مردمى هستيم اجير و وكيل صاحبان اين اموال و اين اموال نزد ما امانت است و ماموريم كه جز با علامت و نشانه معين به كسى ندهيم و با ابو محمد هم همين عادت جارى بود و او بما نشانى ميداد . خليفه گفت ابو محمد بشما چه علامت و نشانى ميداد . آن جمع گفتند اشرفيها و صاحبانش و مقدارش را براى ما شرح ميداد و مىگفت چه اندازه است و چون اين كار را براى ما كرد به او تسليم ميكرديم ما چند بار حضور او آمديم و اين نشانه و علامت ميان ما بود اكنون مرده است و اگر اين مرد صاحب امر امامت باشد بايد همان دليلى را كه برادرش براى ما مىآورد بياورد و گر نه بايد اين اموال را به صاحبانش برگردانيم جعفر گفت يا امير المؤمنين اين مردم قومى دروغگو هستند و بر برادرم دروغ مىبندند اين علم غيب است ، خليفه گفت اينها رسول و ايلچى هستند و بر رسول وظيفه نيست جز ابلاغ دستور جعفر مبهوت شد و نتوانست جوابى گويد آن جمع گفتند خوب است امير المؤمنين اظهار لطف كند و بدرقه خود را با ما بفرستد تا از اين شهر بيرون رويم خليفه كدخدائى را با آنها كرد و چون از شهر بيرون شدند غلامى كه از همهء مردم خوشروتر بود و به صورت خادمى بود آمد و فرياد زد اى فلان اى فلان مولاى خود را اجابت كنيد گفتند تو مولاى ما هستى ؟ گفت معاذ الله من بنده مولاى شما هستم نزد او بيائيد ما با او رفتيم تا وارد خانه مولاى
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 154 | الشيخ الصدوق / محمد باقر كمره‌اى