تا پنهان شد .
28 - در بعضى از كتب تاريخ نوشته ديدم و از كسى نشنيدم كه محمد بن حسن بن عباد روايت كرده است كه ابو محمد عليه السلام روز جمعه وقت نماز بامداد در گذشت و در آن شب كه هشت روز از شهر ربيع الاول دويست و شصت و شش هجرى بود نامههاى بسيارى براى مدينه بدست خود نوشته بود و كسى جز صيقل كنيز و عقيد خادم و ديگران كه خداى عز و جل ميداند و بس حضور او نبوده است عقيد گويد از ما آب جوشيده مصطكى خواست و برايش حاضر كرديم فرمود اول نماز ميخوانم مرا آماده نماز كنيد براى او آب وضوء آورديم و دستمالى در دامنش گسترديم آب را از دست صيقل گرفت روى دو دست را تا مرفق يك بار يك بار شست و بسر و دو پايش مسحى كرد و نماز صبح را در همان بستر خود بجا آورد و قدح را گرفت تا بنوشد ، چون بلب مبارك برد لرزه داشت و بدندانهاى پيشين او مىخورد و دستش ميلرزيد ، صيقل قدح را از دست او گرفت و همان ساعت در گذشت و در خانه خود در سر من راى كنار پدرش به خاك سپرده شد و غريق كرامت حق جلاله گرديد و عمرش بيست و نه سال تمام بود ، عباد در اين حديث براى خود من گفت . چون خبر وفات ابى محمد به گوش مادرش رسيد بسر من راى آمد و داستانهاى بسيار مفصل با برادر آن حضرت جعفر دارد كه از او طلب ارث نمود و پيش خليفه از او سعايت كرد و كشف ستر او نمود كه خدا دستور حفظ او را داده است . صيقل در اين وقت ادعا كرد كه آبستن است و او را به خانه معتمد عباسى بردند و زنان معتمد و خدام او و زنان موفق و خدام و زنان قاضى ابن ابى الشوارب همه در حال مامور بازرسى او شدند و او را مراقبت ميكردند تا حوادث زير بر سر
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 149
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص١٤٩