شاه وارد شدند و در حالى كه پسر را ريشخند مىكردند از گفتهء او پادشاه را خبر دادند ، پادشاه پسر را به حضور طلبيد ، پسر چون در آمد و خواسته را بازگفت پادشاه به ريشخند گفت : دخترم را به تو نمىدهم مگر آنكه براى من جواهرات قيمتى و بزرگ بياورى كه چنين و چنان باشد . . و آنچه را كه در خزانهء هيچ پادشاهى يافت نمىشود براى او وصف كرد .
پسر گفت : من مىروم و خواست تو را مىآورم ، و بنزد عيسى بازگشت و ماجرا را بازگفت ، پس عيسى او را به ويرانهاى برد كه در آن سنگها وكلوخهاى بزرگ بود ، عيسى دست به دعا برداشت و خدا همهء آن سنگ و كلوخها را به جواهراتى از همان جنس و بهتر از آنچه شاه خواسته بود تبديل كرد ، پس عيسى گفت : اى پسر از اينها هر چه خواهى برگير و بنزد شاه ببر .
چون سنگها را بنزد شاه برد ، شاه و مجلسيانش در اين كار متحيّر شدند ، امّا گفتند : اينها كافى نيست ، پسر پيش عيسى آمد و قصّه را بازگفت ، عيسى فرمود : به ويرانه رو و هرچه مىخواهى برگير وبنزد آنان ببر . پسر چون چندين برابر بار نخست جواهر بنزد آنان برد حيرتشان افزون گشت و شاه گفت : اين موردى عجيب است ، پس با پسر خلوت كرد و حال را از او پرسيد ، پسر نيز همهء ماجرا را بازگفت : پس شاه دانست كه مهمان ، عيسى است ، پس پسر را گفت : مهمانت را بگو بنزد من آيد و عقد دخترم را با تو ببندد . عيسى حاضر شد و عقد دختر را با پسر بست ، شاه نيز لباسى گرانبها به پسر پوشانيد و پسر همان شب را با دختر شاه بسر برد .
چون صبح شد شاه پسر را خواست و با او سخن گفت و او را خردمند و فهيم و هوشيار يافت ، شاه جز آن دخترى فرزندى نداشت پس پسر را جانشين و وارث خود كرد و خواص و اعيان كشور را فرمود تا با او بيعت كنند و در اطاعت او باشند .
شب بعد پادشاه ناگهان مرد و پسر را بر تخت شاهى نشانيدند و فرمانبردارش شدند و گنجينهها را تسليم او كردند . پس از آن در روز سوم عيسى بنزد پسر آمد تا
دعا (معراج مومنين و راه زندگى) (فارسى) — صفحة 137
مساهمون: كمال نژاد
ص١٣٧