گنجى كه در آنجا دارم بجويم پس چون داخل شهر شد و در آن گشت خانهاى ويران ديد ، داخل شد ، پيرزنى را ديد ، به دو گفت : من امشب بر تو ميهمانم آيا جز تو در اين خانه كسى هست ؟ گفت آرى ! مرا پسرى است پدر مرده و يتيم كه به بيابان مىرود و خار جمع مىكند و به شهر مىآيد و مىفروشد و پولش را براى من مىآورد و با آن پول زندگى مىكنيم . پس خانهاى براى عيسى آماده كرد و چون پسرش آمد گفت : امشب خدا ميمهانى صالح براى ما فرستاده است كه از پيشانيش پرتو زهد و صلاح مىتابد ، پس همنشينى و خدمت او را غنيمت شمار ، پسر بر عيسى در آمد و او را خدمت كرد و گرامى داشت ، عيسى از كار و بار پسر پرسيد و در او اثار عقل و زيركى و استعداد براى ترقّى به مراحل كمال يافت ، امّا ديد كه دلش به غمى بزرگ مشغول است ، پس او را گفت : مىبينم كه دلت پيوسته گرفتار غمّى است ، مرا از آن خبر ده ، شايد دواى دردت بنزد من باشد . عيسى چون در اين سخن پا فشارى كرد ، پسر گفت : آرى ! در دل من غم و دردى است كه جز خدا كسى توان مداواى آن ندارد ، عيسى گفت : مرا از آن خبر ده ، شايد خدا علاج آن را به من الهام كند . پسر گفت : روزى خار مىكشيدم ، بر كاخ دختر شاه گذشتم ، به كاخ نگريستم و نگاهم به دختر افتاد و عشقش در دلم نشست و هر روز افزونتر مىشود و علاج آن را دوايى جز مرگ نمىشناسم . عيسى فرمود : اگر او را مىخواهى چارهاى براى تو مىانديشم تا با او ازدواج كنى . پسر به نزد مادر آمد و سخن عيسى را براى او گفت ، مادر گفت : اى فرزند ، من گمان نمىكنم اين مرد وعدهء چيزى دهد كه به آن وفا نتواند كرد ، پس سخنش گوش دار و در هرچه مىگويد فرمانبردارش باش . چون صبح شد عيسى به پسر گفت : بر در كاخ شاه رو و چون نزديكان و وزيران شاه آمدند و خواستند كه داخل شوند ، آنان را بگو : به شاه برسانيد كه من براى خواستگارى دخترش آمدهام ؛ آنگاه پيش من بيا و از آنچه ميان تو و شاه گذشت خبرم ده . پسر چنان كرد و چون كسان شاه سخنش را شنيدند خنديدند و تعجّب كردند ، پس بر
دعا (معراج مومنين و راه زندگى) (فارسى) — صفحة 136
مساهمون: كمال نژاد
ص١٣٦