مىكرد وتصوف به معناى زهدگرايى وبدون سلسله وحلقه وتشكيلات بود . « 1 » امّا ورود مصطلحات ومطالب فلسفه مشائى واشراقي ، علم كلام معتزله ( واشعريه ) را بوجود آورد ، وكلام شيعي نيز از شكل اصلى واوّلى خود بدر آمد وبه كلام معتزلي واشعرى نزديك شد ودر ميانه آن دو قرار گرفت .
تصوّف ، كه در ابتدأ زهد وعمل بود ، به نظريّه ومكتب ومصطلحات خاص انجاميد ، وپس از محيي الدين ابن عربى ( 560 - 638 ه ) تصوف ، بدست شاگردان وپيروانش ، بشكل حكمت فلوطينى واشراقي با تكيه بر قرآن وحديث در آمد ودر كنار فلسفهء مشائى وحكمت اشراق قرار گرفت ، وسير آن روز بروز كاملتر گرديد . وبا وجود آنكه بسيارى از متصوفه بظاهر ، شيعه نبودند وتابع فقه وكلام سنى شمرده مىشدند ، ولى در گرايشهاى باطني واعتقاد به ولايت ( كه تعبير ديگرى از امامت است ) همواره با شيعه اماميه ( دوازده امامي ) موافقت داشتند ؛ وآنان را بايد شيعيان عملي وسنّيان نظري دانست .
با وجود آنكه تصوف ( يعنى عرفان اسلامى ) را مىتوان ادامهء همان حكمت اشراقي إيراني شمرد ، ولى بسبب صبغهء خاص اسلامى خود ، با آن آميخته نشد ومكتب اشراق إيراني ( وفيثاغورسى وافلاطونى وفلوطينى ) در سايهء سياستهاى مرموز اسماعيليه ، در كنار باطنيگرى وتأويل قرآن وهمگامى با تصوّف به راه خود ادامه داد ، تا اينكه در قرن هفتم هجرى تصوف بوسيلهء محيي الدين ابن عربى وشاگردانش در راه نوى افتاد وفلسفهء اشراقي اسلامى را عرضه كردند .
در بررسى سير فلسفه وعرفان وكلام در قلمرو اسلام بطور عام ، وهمچنين سير
هامش
( 1 ) سعدى در گلستان مىگويد : « يكى از مشايخ شام را پرسيدند از حقيقت تصوف ، گفت : پيش از اين ، طايفهاى در جهان بودند بصورت ، پريشان وبه معنا ، جمع ؛ اكنون جماعتى هستند بصورت جمع وبه معنا پريشان . » ( گلستان سعدى ، باب دوم )