شيعه با وجود داشتن مكتب كلامي جامع ومتعالي خود ، آن را براي بيان مفاهيم عميق عقلي وباطني وتأويلى شيعي نارسا مىديد . از اين رو قالب فلسفه را براي مفاهيم قرآني برگزيد ، ولى براي درك عميق آن مفاهيم معتقد به تهذيب نفس بود وبه شيوه حكماى إيراني ( فرس ) حكمت كشفى را بر حكمت بحثي واستدلالي ترجيح مىداد . اما محتوا وماهيت اين فلسفه استدلالي وحكمت كشفى واشراقي ، از قرآن وسنت يعنى از اسلام گرفته شده بود .
شايد به همين دليل بود كه عدهاى قالب فلسفي را رها كرده وبه كشف وشهود قناعت نمودند ودر صف صوفيه قرار گرفتند وعرفان اسلامى به دو بخش : « حكمت اشراقي » و « تصوف » تقسيم گرديد وتصوف ، خود شيوه وروشى مستقل در برابر فلسفه ايستاد ، كه حتى موضوع ومسائل ومبادى وروش ومنطق آن نيز از فلسفه جدا بود ؛ هرچند پاسخها نزديك بهم يا مشترك بودند . چون تصوف راه خود را از فلسفه اشراقي جدا كرد ومكتب مستقلى گرديد ما نيز در اينجا جداگانه به آن نگاهى مىاندازيم .
تصوف
پس از گذار از اين تحولات وتقسيماتى كه پس از ورود فلسفهء اسكندرانى ويوناني به حكمت قرآني روى داد جا دارد به بهانهء بررسى مكتب تصوف ، نگاه جامعي به اين تحولات بيندازيم واين بار ، سير حكمت وفلسفه را با تاريخ منطبق سازيم .
دو قرن نخستين اسلام ، حكمت به دو صورت « حكمت شيعي » و « كلام » جلوه
هامش
به نام نظاميه گرديدهاند تا در برابر مبلغان باطني إسماعيلي مبلغ ومتكلم تربيت كند . ( نام ديگر اسماعيليه « تعليميه » يعنى طرفدار علم وآموزش بود وأهل سنت معروف بتقليد ومخالف علم ومتعصب در نص كتاب وسنت بودند ) .