دوگانگى در تصوف ، روند تاريخي اين دو نيز همانند نبود .
با تسلط أقوام مغول كه از معرفت ، تهيدست بودند تصوف خانقاهى نوع اوّل هم در ميان مردم بسيار پذيرفته شد ، زيرا كه مىتوانست زخم رنجهاى دوران مغول را در دل آنها اندكى التيام بخشد وآرامش روحي به آنان بدهد ؛ وهم در ميان درباريان وخوانين مغول وپادشاهان پس از آنها رواج يافت : به همين دليل بود كه بيشتر بزرگان صوفيه ، نزد امراى ترك ، محترم بودند وخوبيها وياريها مىيافتند .
اما تصوّف علمي وتعليمي كه در معنا با حكمت اشراق نزديك بود وبيشتر بوسيلهء محيي الدين ابن عربى وشاگردانش از شمال آفريقا وآسياى صغير به سوى عراق وإيران سرازير گرديد ، گاهى دچار فشارهاى حكومتى مىگرديد ونظر بحمايت معنوي كه اين گروه از تشيع واز أهل بيت ( ع ) مىكردند ، گاهى توفان خشم وانتقام محدثان وفقهاى سنى مذهب را عليه خود بر مىانگيختند وحكام را ناگزير از قتل يا تبعيد وآزار خود مىساختند . شهادت عين القضاة همداني وفشار وآزار صائن الدين ابن تركه ودهها مانند اينان بهمين سبب بود .
اين دسته پناهگاه وپوششى براي باطنيگرى وحكمت اشراق اسكندرانى شدند وهمانگونه كه در كلمات شيخ اشراق - كه خود شهيد باطنيگرى وتشيع شد - ديديم ، بايزيد بسطامى وحلاج را وارث حكمت خسروانى إيراني ، وسهل شوشترى ( تسترى ) ، را وارث حكمت فيثاغورى مىدانست . « 1 » شهادت اينان بدست امراى سنى مذهب نيز در واقع نه بدليل حكمت ، كه بسبب عضويت ورياست آنان بر گروههاى باطنيه بود .
پس از سقوط قلعهء الموت وسلسلهء صباحيّه در إيران ( 653 ه ) حكيم نصير الدين
هامش
( 1 ) المطارحات ( مجموعهء مصنفات ، ج 1 ، ص 503 ) . ميان محيي الدين وشيخ اشراق در سوريه ملاقاتها وتماسهايى بوده كه اين خود رابطهء باطني حكما با صوفيه را نشان مىدهد .