مىافتد باور نمىكنند . « 1 »
اين مطلب بعدها در دست حكماى مسلمان بسيار پخته شد ومورد ردّ يا قبول قرار گرفت . طرفداران فلسفه مشائى آن را نپذيرفتند ، وبالعكس حكماى اشراقي آن را زير بناى جهانبينى خود ساختند ودر دورهء حكمت متعاليه ، به وسيله ميرداماد وبخصوص صدر المتألهين ومكتب بازمانده آنان ، به أوج خود رسيد .
نظريهء ديگر فلسفي كه به نام وى مشهور گشته ، قدم نفس انساني يا روح است كه در أصل ملكوتي است ، وسپس به عالم مادة فرود آمده ودر جسم انسان قرار مىگيرد ، وپس از خرابى ومرگ بدن ، باز به جا وجهان خود بازمىگردد ؛ ودر صورتي كه بسبب آلودگى به گناهان جسم آلوده وناپاك شده باشد به جهنم ( يا تارتاروس ) رانده مىشود .
بر أساس همين حقيقت - كه مثل نوراني إلهي أصل هرچيزند ونفوس انساني از آن جدا مىشوند - أفلاطون مىگفت كه علم تحصيلي بشر ، در واقع ، نوعي تذكّر يا يادآورى دانستههاى پيشين است ؛ زيرا نفس ملكوتي انسان پيش از تعلق به جسم وبدن مادي همه چيز را مىدانسته است ، اما پس از آميزش با بدن ، آن علوم از أو زدوده شده وفراموش گرديده است ، وانسان هنگامى كه با دانش روبرو مىگردد ، خاطرهء دانستههاى قديم برايش زنده مىشود ، نه آنكه معلومات جديدى فراگرفته باشد .
سقراط - در رسالهء منون أفلاطون - از خدمتكار منون ، كه هيچ هندسه نخوانده است ، پرسشهايى از مسائل هندسه مىكند وآن خدمتكار تمام آن را به وى پاسخ صحيح مىدهد ! وى از اينجا نتيجة مىگيرد كه أساس « معرفت » ، رابطهء قديم انسان با عالم مثل است ونفس انسان چشمه جوشان معرفت است ، بشرط آنكه آن را بكار بيندازند ومعرفت را از آن بيرون بياورند .
هامش
( 1 ) تفكر فلسفي غرب ، شهيد مطهرى ، ج 1 ، ص 87 .