63 -
فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى أَبِيهِمْ قالُوا يا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ
همين كه پيش پدر بازگشتند ، گفتند : اى پدر پيمانه از ما منع شد برادرمان را با ما بفرست كه پيمانه توانيم گرفت و ما او را حفاظت مىكنيم .
64 -
قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ
گفت : مگر شما را بر او جز به آن صورت كه بر برادرش امينتان كرده بودم ، امين توانم كرد ؟ حفاظت كردن خدا بهتر است كه او از همهء رحيمان رحيمتر است .
65 -
وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قالُوا يا أَبانا ما نَبْغِي هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا وَ نَمِيرُ أَهْلَنا وَ نَحْفَظُ أَخانا وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ
و چو كالاى خويش بگشادند ، جنس خويش بيافتند كه پسشان داده بودند
است آنگاه ايشان را جان بر لب آمده و ترسان به يكديگر گفتند اين چه باشد كه خدا به ما كرده است ؟
( 29 ) پس به پدر خود ، يعقوب ، به زمين كنعان رسيدند و هر چه به ايشان واقع شد از برايش بيان كرده گفتند :
( 30 ) كه آن مرد والىِ زمين با ما به درشتى گفت و ما را جاسوسان زمين محسوب كرد .
( 31 ) و به او گفتيم كه ما صادقيم و جاسوس نيستيم .
( 32 ) دوازده برادر پسرانِ پدرِ خود هستيم يكى ناپيدا و آن كوچك حال در زمين كنعان با پدر ماست .
( 33 ) و آن مرد والى زمين به ما گفت از اين خواهم دانست كه شما راستگو مىباشيد كه يكى از برادران خود را نزد من واگذاريد و از براى قحطى خانههاى خود غلّه را گرفته روانه شويد .
( 34 ) و برادر كوچك خود را به من بياوريد آنگاه خواهم دانست كه شما