- - - فصل 43 - - -
( 1 ) و قحطى در زمين با شدّت بود .
( 2 ) و واقع شد بعد از اينكه خوردن غلّهاى كه از مصر آورده بودند باتمام رسانيدند اين كه پدر ايشان به ايشان گفت بار ديگر برويد و اندك آذوقهاى از براى ما بخريد .
( 3 ) پس يهوداه به او متكلّم شده گفت كه آن مرد صريحاً به ما بيان كرده گفت كه روى مرا نخواهيد ديد جز اينكه برادر شما با شما باشد .
( 4 ) اگر برادر ما را با ما بفرستى روانه شده غلّه را از برايت مىخريم .
( 5 ) امّا اگر او را نفرستى نمىرويم ، از آن رو كه آن مرد به ما گفت اگر برادر شما با شما نباشد روى مرا نخواهيد ديد .
( 6 ) و اسرائيل گفت : با من چرا به بدى رفتار نموده به آن مرد گفتيد كه شما را ديگر برادرى هست .
( 7 ) ايشان گفتند كه آن مرد دربارهء ما و دربارهء خويشاوندان ما مطلقاً استفسار نموده گفت كه آيا پدر شما تا حال زنده است و شما را برادرى هست و ما او را موافق مضمون اين كلام بيان كرديم آيا به يقين مىتوانستيم دانست كه او خواهد گفت برادر خود را به من آوريد ؟
( 8 ) و يهوداه به پدر خود اسرائيل گفت كه اين جوان را با من بفرستى كه برخاسته
الظاهرة القرآنية ( پديده قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 326
مساهمون: كرمانى
ص٣٢٦