58 -
وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ
برادران يوسف بيامدند و بر او در آمدند ايشان را بشناخت امّا آنها وى را نشناخته بودند .
( 7 ) و يوسف چون كه برادران خود را ديد ايشان را شناخت ليكن خود را بر ايشان بيگانه وانموده با ايشان با درشتى تكلّم نمود و از ايشان پرسيد كه از كجا مىآييد ، ايشان گفتند از زمين كنعان براى خريدنِ مأكولات .
( 8 ) و يوسف برادران خود را شناخت در حالتى كه ايشان او را نمىشناختند .
( 9 ) و يوسف خوابهايى كه دربارهء ايشان ديده بود بهخاطر آورده به ايشان گفت كه شما جاسوس هستيد و به جهت ديدنِ برهنگى زمين آمدهايد .
( 10 ) ايشان وى را گفتند نه اى آقايم همين بندگانت براى خريدنِ مأكولات آمدهاند .
( 11 ) تمامى ما پسران يك مرديم و ما مردمان صادقيم و بندگانت جاسوس نيستند .
( 12 ) و به ايشان گفت نه البتّه براى خاطر ديدن برهنگى زمين آمدهايد .
( 13 ) و ايشان گفتند بندگانت دوازده برادر پسران يك مرد در زمين كنعان هستيم و اينك حال آن كوچك با پدر ماست و ديگرى ناپيداست .
( 14 ) و يوسف به ايشان گفت : امر همان است كه به شما گفتم . شما جاسوس هستيد .