گفتند : اى پدر ، ديگر چه مىخواهيم ، اين جنس ماست كه پسمان دادهاند ، براى كسان خويش آذوقه مىآريم برادر خويش را حفظ مىكنيم و پيمانه يك شتر بيشتر مىگيريم كه اين پيمانهاى اندك است .
66 -
قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ
گفت : هرگز او را با شما نمىفرستم تا به نام خدا پيمانى دهيد ، كه وى را به من باز آريد مگر آن كه مجبور شويد . و چون پيمان خويش بدادند گفت خدا ناظر سخنان ماست .
جاسوس نيستيد و صادق خواهيد بود بعد برادرِ شما را به شما خواهم داد و شما در اين ولايت تجارت خواهيد كرد .
( 35 ) و واقع شد هنگامِ خالى كردن جوالهايشان كه اينك كيسهء نقد هركس در جوالش بود و كيسهء نقد خودشان را كه ديدند ايشان و هم پدر ايشان ترسناك شدند .
( 36 ) پس پدر ايشان يعقوب بر ايشان گفت كه مرا بىاولاد كرديد يوسف نيست و شمعون نيست و بنيامين را نيز مىخواهيد بگيريد . تمامى اين حادثهها بر من واقع شده است .
( 37 ) پس رؤبن به پدر خود متكلّم شده گفت كه اگر او را به تو باز پس نياورم اين دو پسر مرا بكش او را به دست من بسپار كه من او را به تو باز پس مىآورم .
( 38 ) و [ يعقوب ] گفت كه پسر من با شما نخواهد آمد زيرا كه برادرش مرده است و او به تنها باقى مانده است و اگر به راهى كه مىرويد بلايى به او واقع شود البتّه مويهاى سفيد مرا به اندوه به قبر فرود خواهيد آورد .