62 -
وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ
و به غلامان خويش گفت : كالايشان را دربارهايشان بگذاريد ، شايد چون پيش كسان خود بازگشتند آن را بشناسند و شايد باز آيند .
بنابرآن اين تنگى بر ما مستولى شده است .
( 22 ) و رِؤبِن ايشان را جواب داده گفت كه آيا با شما صحبت كرده نگفتم كه به پسر ظلم نورزيد و شما نشنيديد پس اينك خون او نيز از شما مؤاخذه شد .
( 23 ) و ايشان ندانستند كه يوسف فهميد زيرا كه در ميان ايشان ترجمان واسطه بود .
( 24 ) پس از ايشان روى خود را برگردانيد و گريست و به ايشان باز آمده با ايشان سخن گفت و شِمعون را از ميان ايشان برگرفته او را در حضور ايشان در بند نمود .
( 25 ) و يوسف فرمود كه جوالهاى ايشان را از غلّه پركنيد و نقد ايشان را بر جوال هركس برگردانيد و توشهء راه به ايشان بدهيد پس به ايشان چنين عمل نمود .
( 26 ) و ايشان غلّه را بر حمارهايشان حمل نموده از آنجا روانه شدند .
( 27 ) و يكى از ايشان جوال خود را باز نمود تا آنكه خوراكى به حمار خود در منزل بدهد پس او نقد خود را ديد كه اينك در دهنهء جوالش مىبود .
( 28 ) و به برادران خود گفت كه نقدم پس داده شده است و اينك در جوال من