محمّد ( ص ) به غار حراء بازگشت مىكند و آنجاست كه آن منظره دوباره براى او رخ مىدهد ، امّا اينبار به او نزديكتر بوده و حتّى از نوعى هيأت مادى هم برخوردار است .
شكل خاصى دارد « مردى ملبّس به لباس سفيد » كه به او امر مىكند « بخوان » !
. . . آيا ممكن است اين صدا انعكاسى از نوعى وهم و يا جنون باشد ؟ ! و با اين وجود آن هيأت آمرانه تكرار مىكند كه « اقرء / بخوان » !
اين خطاب عجيب و منظرهاى كه در مقابل او و همراه با اوست ، از ديدگاه « نقد ذاتى » و بررسى حالت روحى وى ، اوّلين پايههاى اصلى و ضرورى پيامبر ( ص ) را پىريزى مىكند . اينك آن پديده زير نظر اوست ، آن را درك و احساس مىكند ، آن را مىبيند و صدايش را مىشنود .
امّا در آنگاه كه اين منظره نزديكى و تجسّم بيشترى براى او دارد ، كلام واضحتر و تمامتر مىگردد . با اين حال اوّلين مضمون صادر شده از اين هيأت تمثّل يافته ، بسيار عجيب و غريب مىنمايد چرا كه او به يك « امّى » ! فرمان « خواندن » مىدهد ؟ !
بهرحال ، چنين به نظر نمىرسد كه پيامبر ( ص ) از اين لحظه از توجيه مشخّص و مرزبندى شدهاى ، جهت راه و سلوك آيندهاش استفاده كرده باشد . او اينك تنها احساس مىكند ، مىبيند ، و مىبيند ، فقط همين . . .
امّا اين مشاهدهء حسّى محض ، فكر منظّم و روح با ثبات او را در حالت حيرتزدهء مغشوش و دردآلودى رها مىكند ، و سريعاً و شتاب زده به « مكّه » باز مىگردد . بهطور بىسابقهاى مضطرب و درهم شكسته است ، او مىداند كه به ملاطفتهاى همسرش براى بر طرف كردن نگرانى خود نياز دارد ، از همسر مهربانش مىخواهد تا او را بپوشاند . خديجه او را با عبايى مىپوشاند ، محمّد ( ص ) سرخود را بر بالينى مىگذارد و مىخوابد و همسرش او را با كلمات آرامبخش و مهربانانهء خويش مورد ملاطفت قرار مىدهد . ناگاه احساس ناخودآگاهى او را از خواب بيدار مىكند و دوباره منظرهء حراء در مقابل چشمانش قرار مىگيرد كه فرمان آشكارى را بر او املاء مىكند كه :
« قُمْ فَأَنْذِرْ »
! / برخيز وانذار كن !
پيامبر ( ص ) براى نخستين بار اهميّت اين پديده را در زندگى ويژهء خويش درك