تا آن موجود غريب را براى دوّمين بار ببيند و صدايش را بشنود . او در اين دو سال مأيوس مىگردد و گويى شك بار ديگر قصد غلبه بر روح يقين يافتهء او را دارد . او گمان مىكند كه آيا اعضاء و جوارحش فريب داده شدهاند و يا آنكه آن نيرويى كه در آن هنگام به او وارد شده بود ، اينك از دست رفته است . آنچه كه وى تصوّر مىكرد او را سخت آزرده خاطر مىساخت .
اين اضطراب روح همچون مارى به دور فكر و احساسات او مىپيچد و با فشار سخت خود بلندپروازى اين روح متّصل به يقين را درهم خرد مىكرد .
بار ديگر محمّد ( ص ) دچار لحظات و دقايق رنجآورى گشت . او مأيوسانه در درون خود و اطرافش در پى جستجوى منبع پنهانى بود كه آيات ابتدايى قرآن از آن تراوش كرده بود ، صداى غمگينى از يك روح دردآلود و ضميرى كه تشويش و نگرانى آن را به تحليل برده بود ، ندايى به يك صورت كه جوابى نمىگويد يا آنكه نمىخواهد جوابى بگويد و بيش از دو سال فقط « سكوت » !
قواى فكرى محمّد ( ص ) در پى جستجو در حالت خاص خود تلاش مىكند بدون آنكه بتواند دليلى براى اين حالت بيابد ، در خستگى خود غرق مىشود . فشار عصبى كه بر او وارد مىشود او را در معرض خطرى جدّى قرار داده است . قواى فكرى او مانند جسم مردهاى است كه در خواب سقوط كرده باشد .
امّا خديجه ، همچون نگهبانى ، بر بالين او بيدار و مراقب بود .
« محمّد ( ص ) » يك بار پس از يكى از اين اضطرابات شديد به خواب مىرود . خديجه با سخنان پرلطف و مادرانهء خود براى لحظاتى ، آشوب درونى شوهرش را آرام ساخته بود و پس از آنكه عبا را به دور محمّد ( ص ) پيچيد از او خواست تا استراحت كند . محمّد ( ص ) به خواب رفت ، همچون خواب كودكى كه گريهء زياد او را خسته كرده و قلبش آكنده از اندوه باشد ، نفسهاى آرام او ، نگرانى خديجه را بر طرف مىساخت .
خديجه براى آنكه همسرش را بيدار نسازد ، آهسته بيرون رفت .
ولى به ناگاه ، همان صدايى كه در « حرا » آواز داده بود در گوش وى پيچيد و او وحشتزده از خواب بيدار شد . محمّد ( ص ) مانند فردى تبدار بود !
« اى گليم به خود پيچيده ، برخيز ! پس بترسان و پروردگارت را بزرگ شمار « 1 » » .
هامش
( 1 ) . سورهء مدثّر / آيات 1 تا 3 :يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنْذِرْ * وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ. . .