ما هم اكنون در جهان اسلام ، در برابر دو طبقهء متضاد قرار داريم :
طبقهء تحصيلكرده و روشنفكرى كه مسئلهء « حركت زمين » را به عنوان يك واقعيّت غير قابل ترديد پذيرفتهاند ، و طبقهاى از دراويش كه بسيارى از مردم نادان را بهدور خود جمع نموده ، با ايمانى پرشور عقيده دارند : « زمين ساكن است و بر اساس عنايت و ارادهء خداوندى بر شاخ گاو استوار مىباشد » ! !
بنابراين كه گاه انديشههاى رايج مردمى ( افكار عاميانه كه از خرافه و توجيه يك مفسّر و تحليلگر ناموفّق نشأت گرفته است ، در بسيارى از برههها و حالات تاريخى داراى آنچنان تأثيرى است كه انديشههاى علمى را تحتالشّعاع قرار داده و از آنها نيز پيشى مىگيرد مثلًا « قطبنما و زاويه سنج » علىرغم اينكه از ابتكارات علمى و از ثمرات صنعتى جهان عرب بودند ، امّا عرب آن روز به جهت انحطاط عقلى و اخلاقى كه از نتايج انديشههاى مرده و خرافى مردم بود ، نتوانست اين ابزار را در استخدام خويش درآورده و مثلًا در كشف قارّهء آمريكا آنها را مورد بهرهورى قرار دهد ؟
آيا اين همان فاجعهاى نيست كه غزالى « 1 » در « بيت مشهور » خود مىخواهد آن را بيان كند :
غزِلْتُ لَهُمْ غَزْلًا رَقيقاً فَلَمْ اجِدُ * لِغَزْلى نَسّاجاً فَكَسَرْتُ مَغْزَلى
براى اين مردم نخ ظريفى را تافتم ، امّا براى نخ خود ، هيچ نسّاجى را نيافتم كه آن را ببافد ، بهناچار كارگاه نخريسى ( دوك ) خويش را شكستم !
بههر حال « مسألهء تفسير قرآن » در پيشگاه علم آموز آگاه ، مشكلهء اعتقادات مذهبى اوست ، و در نزد مرد عامى كوچه و بازار ، مشكل انديشههاى رايج و افكار عاميانه !
و با توجّه دقيق به اين دو ديدگاه ، سزاوار است در پرتو تجربههاى تاريخى كه بر جهان اسلام گذشته است ، تعديلى منطقى در شيوهء تفسير قرآن كريم بهوجود
هامش
( 1 ) . ابوحامد زينالدّين محمّد بن محمّد ملقّب به حجّهءالاسلام غزالى ( 1059 - 1111 ) در شهر طوس ( خراسان ) ديده به جهان گشود و در نيشابور نزد امامالحرمين ابوالمعالى جوينى فقه و كلام را فرا گرفت و به تحصيل فلسفهء فارابى و ابنسينا پرداخت و در عرفان و تصوّف و اخلاق متفكّرى بزرگ و شخصيّتى ممتاز گرديد . از مشهورترين آثار وى كتاب « احياء العلوم . . . » به عربى و كتاب « كيمياى سعادت » به فارسى ، در اخلاق است . ( لغت نامهء دهخدا / ج 1 / صفحهء 390 - الموسوعهء العربيّه / صفحهء 1245 ) . / مترجم / .