است ، حتّى ما در اين زمينه قضات و شيوخ معمّمى را مىيابيم كه تحت تأثير « شيوهء دكارتى « 1 » » ذوق زده شده ، حدود و زيبايىهاى هندسى آن را ترسيم مىكنند .
با همهء اين احوال اگر « استشراق » در شيوههاى خويش تنها به مسائل و موضوعات علمى بسنده مىكرد ، نمىتوانست مسئله و يا مشكلهاى را پديد آورد ، امّا با كمال تأسّف جوّ « سياسى - دينى » حاكم بر تأليفات اين كارشناسان اروپايى در زمينهء « پژوهشهاى اسلامى » - علىرغم اينكه حقّاً اعجابانگيز است - از ماهيت اين سنخ كوششها پرده برمىدارد .
مثلًا « پدر لامنس « 2 » » تنها الگوى مستشرقان معاند با اسلام و رجال اسلام نيست ، و شيوهء دامنهدار وى در مسير انهدام پايههاى اسلام ، نيز تنها روش و حالت ممكن و متصوّر نمىباشد ، لااقل براى اين مرد متعصّب اين برترى و فضل ! وجود دارد كه مىتوان به سهولت از بغض و كينهء شديد او نسبت به « قرآن و محمّد ( ص ) » پرده برداشت ، و بدون ترديد پرداختن به كار « 3 » در سايهء چنين تعصّب جنجالى و نعرهكشى به مراتب بهتر و آسانتر است از ( رودررويى ) با آنچنان شيوههاى ماكياوليستى مزوّرانه و مستهجنى كه ديگر مستشرقان ، زير پوشش علم ، پيش گرفتهاند !
و شگفت آور ، ياد آورى مجامله و بىتفاوتى جوامع اسلامى و بهويژه مصر در قبال اين قبيل انديشههاى احمقانه است ، آنگاه كه از دانشگاههاى غرب شرف صدور مىيابند !
و روشنترين نمونهء اين واقعيّت ( درد آور ) تئورى مستشرق انگليسى « مارگليوث « 4 » » مىباشد كه پيرامون « شعر جاهليّت » جعل كرده است .
وى اين تئورى را در يوليو ( ژوئيهء ) سال 1925 در يكى از مجلّات شرق شناسى انتشار داد . ( و درست يك سال بعد ) يعنى در خلال سال 1926 « طهحسين » كتاب مشهور خود ، « فى الشعر الجاهلى » را منتشر ساخت ؟
اين تسلسل تاريخى تعبير كامل و تمام عيارى از پيروى افكار برخى از
هامش
( 1 ) . مبناى دكارت آن بود كه در همه چيز بايد شك كرد و هر آنچه را عقل به روشنى دريابد ، حق است . / مترجم /
( 2 ) .R - P , Lamanceكشيش مشهور و مستشرق بلژيكى ، از مبلّغان معروف و متعصّب مسيحى كه مسافرتهايى به برخى از كشورهاى اسلامى از جمله مصر و لبنان كرد و از اساتيد مشهور « كتب قديمه » دانشگاه روم بود . از جملهء آثار وى عبارتند از : « الفاظ فرانسه مشتق از عربى » ، « فوائد اللغه » و « كتاب فاطمه » / مترجم / .
( 3 ) . يعنى مقابلى و پاسخگويى به سخنان و ابراز نظرها . . . / مترجم / .
( 4 )Marguelioh (رجوع شود به مقدّمهء « استاد محمود شاكر » / صفحهء 46 / همين كتاب )