خويش نيست . پس چاره نباشد از قادر « 1 » مريد حكيم « 2 » غنىّ « 3 » از غير كه او جوهر و عرض نبود و به ارادت و قدرت خويش خالق قوّت تأثير در همهء مؤثّرات باشد ، و آن الله تعالى است .
و چون ثابت شد كه قوّت تأثير هر مؤثّرى ، صادر از الله تعالى است و جواهر و اعراض در حصول و بقاى خويش محتاج به موجد و مقيّمند و آن الله تعالى است ، ثابت گشت كه جميع آنچه غير الله تعالى است و جميع آنچه مر آن غير راست از قوى و جز آن ، در حصول و بقا محتاج به الله تعالى است . و تأثير قدرت الله تعالى در هيچ حال منقطع از تأثير مؤثّرات نيست . و آنچه از مؤثّرات صادر مىشود نيز به قدرت الله تعالى است . زيرا كه فاعل در تأثير مؤثّر در حالت تأثير آن مؤثّر در چيزى ، به حقيقت ، فاعل آن چيز است ، چنان كه اگر شخصى يكى را به تازيانه مىزند ، به حقيقت ، ضارب و فاعل الم زننده است ، تازيانه ضارب و فاعل الم نيست .
پس به تحقيق دانسته شد كه جميع مقدورات ، واقع به قدرت الله تعالى است . و از اين دليل لازم مىگردد كه الله تعالى موجود است ، و قادر است ، و حكيم است ، و غنى است ، و مريد است ، و جوهر نيست و عرض نيست . و اين دليلى است بديع كه موافق عقل و مطابق نقل است .
امّا اشاعره اگرچه از التزام اين قاعده عدول كردهاند و مىگويند كه : هيچ چيزى مؤثّر در چيزى و سبب چيزى نيست ، و آنكه ديده مىشود كه آثار مترتّب بر اشيا است ، به طريق جريان عادت است ؛ يعنى الله تعالى اجراى عادت كرده است بر خلق اثر بعد حصول چيزى كه گمان برده مىشود كه آن چيز سبب آن اثر است « 4 » . و ليكن
هامش
( 1 ) . ش : إنّما ذكر القادر لتصدر عنه هذه الأشياء العجيبة اللطيفة ، و سبب ذكر المريد ظاهر .
( 2 ) . ش : إنّما ذكر الحكيم لتخصّص بعض الجواهر و الأعراض بالتأثير دون البعض .
( 3 ) . ش : إنّما ذكر الغنىّ لئلّا يحتاج إلى شيء آخر من الجواهر و الأعراض فيلزم الاشتراك أو الدور أو التسلسل .
( 4 ) . ش : فيخلق الله تعالى الشبع بعد الأكل و الرىّ بعد الشرب و الاحتراق بعد مماسّة النار و الإسهال عقيب شرب السقمونيا ، لا أنّها صدرت منه صدور الأثر من المؤثّر . و ضعف هذا واضح عقلا و نقلا .