چه حدوث عبارت از وجود بعد عدم است . و امكان عبارت از عدم ضرورت وجود و عدم است . و قيد عدمى را صلاحيت علّيت نيست . پس متعيّن شد كه علّت وجود است ، و الله تعالى موجود است . فوجب القول بجواز رؤيته .
و در اين دليل بحث است . زيرا كه مسلّم نيست كه جواهر مرئى است . بلكه مرئى اعراض است ، چنان كه الوان و اضواء و جز آن . و بر تقدير تسليم كه جواهر مرئى بود ، لا نسلّم كه تعليل احكام مشتركه به علل مشتركه واجب است . زيرا كه تعليل مشتركات به مختلفات جائز است . چه حرارت ميان آتش و ضوء شمس مشترك است . و علّت حرارت آتش طبيعت آتش است . و علّت حرارت ضوء آفتاب آفتاب است . و بر تقدير تسليم وجوب تعليل احكام مشتركه به علل مشتركه ، لا نسلّم كه علّت مشتركة فيها ميان جواهر و اعراض منحصر در وجود و حدوث و امكان است . « 1 »
و نيز اين دليل منقوض است به صحّت مخلوقيت و ملموسيت و قبول قسمت كه مشترك ميان جواهر و اعراض است . زيرا كه اين احكام ميان اين هر دو چيز مشترك است . و حكم مشترك را از علّت مشتركه چاره نيست . و آن يا وجود است يا حدوث يا امكان . و ثانى و ثالث باطل است ؛ پس وجود علّت بود . و الله تعالى موجود است ؛ فتلزم « 2 » عليه هذه المعانى و هو محال .
و منقول ده وجه است :
وجه أوّل : قول الله تعالى است :
« وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ »
« 3 » . و طريق تمسّك بدين قول آن است كه : نظر يا به معنى رؤيت است ، يا به معنى تقليب حدقه به جانب مرئى براى طلب رؤيت اوست . اگر نظر به معنى أوّل است ، فقد حصل المطلوب . و اگر به معنى دوم است ، حمل نظر بر ظاهر متعذّر است . زيرا كه تقليب
هامش
( 1 ) . ش : بلكه روا باشد كه غير اين هم باشد ، چنان كه تعيّن و وجوب و غيرهما .
( 2 ) . اصل : فيلزم .
( 3 ) . قيامت / 23 .