است . پس لازم آيد كه علّت آن عارض امرى منفصل باشد ، و حينئذ لازم گردد كه واجب تعالى در تعيّن خويش محتاج به منفصل بود ، و هذا محال « 1 » .
و اين دليل مبتنى بر بودن وجوب عين ماهيت است ؛ و معلوم است كه وجوب عين ماهيت نيست ، چنان كه ذكر كرده شده است .
تنبيه
بدان كه مشركان بر شش طايفهاند :
طايفهء أوّل بتپرستانند و ايشان را در پرستيدن بت ، چهار تأويل است :
تأويل أوّل آن است كه : مردمان در روزگار پيش كواكبپرست بودهاند . بعد آن هر كوكبى را تمثالى ساختند و به عبادت آن تماثيل مشغول گشتند . و نيّت ايشان بدين عبادت ، عبادت كواكب بوده است .
تأويل دوم آن است كه : اصحاب طلسمات ، وقتى مخصوص را كه صالح براى طلسمات است ، انتظار نمودند ؛ چون آن وقت را دريافتند در آن وقت بتى ساختند و در طلب منافع رجوع به دو كردند .
تأويل سوم آن است كه : قومى بر آن بودهاند كه « إله اعظم » نورى است در غايت عظمت و اشراق . و ملائكه انوار مختلفهاند به صغر و كبر . پس بتى بزرگ ساختند و در تركيب و تحسين او مبالغت نمودند ، به اعتقاد آنكه آن بت بر صورت « إله اعظم » است . و بتان ديگر بر صور مختلف به صغر و كبر راست كردند ، بر آن اعتقاد كه آن بتان بر صور ملائكهاند .
تأويل چهارم آن است كه : رأى قومى چنان اقتضا كرد كه بشر را اهليّت عبادت « إله
هامش
( 1 ) . فلاسفه دلائل متعددى بر وحدانيت حق تعالى اقامه كردهاند ، از جمله اين كه : واجب الوجود عين وجود و وجود صرف است ، و صرف الشيء لا يتثنى و لا يتكرّر . فارابى نيز وحدت حق تعالى را اين گونه اثبات مىكند كه :
« وجوب الوجود لا ينقسم بالحمل على كثيرين مختلفين بالعدد و إلّا لكان معلولا » .