متقدمان و ابو البركات بغدادى قائلند كه نفوس بشرى مختلف به ماهيت است . « 1 »
و افلاطون و طائفه [ اى ] از متقدمان گمان بردهاند كه نفوس بشرى قديم است . « 2 » و نزديك ارسطو و متابعان او نفوس بشرى حادث است . « 3 »
و فرقه [ اى ] كه نفوس بشرى را حادث مىگويند ، اتفاق كردهاند كه نفس بشرى بعد فناى بدن باقى است .
و حقّ آن است كه نفوس بشرى مختلف است به ماهيت و حادث است ، و او را بعد فناى بدن بقا است .
و جالينوس بر آن است كه نفوس سه است : يكى نفس شهوانى است و محلّ او جگر است ، و هو أخسّ المراتب ؛ دوم نفس غضبى است و محلّ او قلب است ، و هو أوسط المراتب ؛ سوم نفس ناطقه است و محلّ او دماغ است ، و هو أشرف المراتب .
و حقّ آن است كه نفس بشرى واحد است و شهوت و غضب و ادراك ، صفت اوست .
هامش
باشند ، مركّب خواهند بود - چه ما به الاشتراك غير ما به الامتياز است - و هر مركّبى جسم است . پس نفس نيز جسم است و هذا خلف . خواجه نصير الدين طوسى - قدس سره القدوسى - به دليل ديگرى اشاره نموده و آن اين كه : حدّ واحدى بر تمام نفوس بشرى صادق است ، و همين مقدار براى اثبات اتحاد آنها در ماهيت نوعى كافى است . ر . ك . تلخيص المحصّل ، ص 382 .
( 1 ) . اين عدّه براى اثبات مدعاى خويش به دليلى اقناعى تمسك كردهاند و آن اين كه : نفوس بشرى از حيث عفت و فجور ، ذكاوت و بلادت متفاوتند . و اين امور نه از مزاج آنها ناشى مىشود - چه گاه با اين كه مزاج تغيير مىكند صفت نفسانى ياد شده ثابت است - و نه از عوامل خارجى - چه گاه اين عوامل صفتى را اقتضا مىكنند ، در حالى كه آنچه كه وجود دارد ضدّ آن است - بلكه از لوازم نفسند . و اختلاف لوازم دالّ بر اختلاف ملزومات است .
محقق طوسى قدّس سرّه در ردّ اين استدلال مىگويد : اين دليل ضعيف است . زيرا در اينجا نفس به تنهايى ملزوم نيست ، بلكه نفس به همراه عوارض مختلفهاش ملزوم است . و وقتى نفس به همراه عوارضش مختلف گشت ، اين بدان معنا نيست كه هريك از اين اجزا [ نفس و عوارض ] نيز متفاوتند . بنابراين دليل ايشان در واقعى مغالطى است نه اقناعى . ر . ك . تلخيص المحصّل ، ص 383 .
( 2 ) . براى اطلاع از ادلّهء ايشان ر . ك . المباحث المشرقية ، ج 2 ، ص 389 - 390 .
( 3 ) . براى اطلاع از استدلال ايشان ر . ك . تلخيص المحصّل ، ص 383 - 384 و المباحث المشرقية ، ج 2 ، ص 390 .