فصل دوم در بيان امور نسبيه
بدان كه امور نسبيه مفهوماتى را گويند كه تعقّل آن ممكن نبود مگر به اعتبار غير ، چنان كه ابوّت ؛ چه تعقّل ابوّت ممكن نيست مگر به اعتبار ابن ؛ و چنان كه بنوّت . زيرا كه تعقّل بنوّت بدون اعتبار اب امكان ندارد .
و مشهور نزديك حكما آن است كه امور نسبيه هفت است : اضافت و أين و متى و وضع و ملك « 1 » و فعل و انفعال . و تعريف اين هر هفت در أوّل كتاب ذكر كرده شده است .
و عقلا اختلاف كردهاند كه امور نسبيه وجودى است يا عدمى : نزديك فلاسفه امور نسبيه وجوديهء حقيقيه است . و نزديك اكثر متكلمان امور نسبيه عدمى است .
حجّت فلاسفه آن است كه : كون السماء فوقا امرى حاصل در نفس است - سواء وجد الفرض و الاعتبار « 2 » أو لم يوجد . پس فوق امرى اعتبارى نبود .
و نيز فوق عدمى نيست . زيرا كه نقيض فوق كه لا فوق است بر معدومات صادق است . إذ يصدق على الشيء المعدوم أنّه لا فوق . فعلى هذا « لا فوق » كه نقيض فوق است ، عدمى بود . پس فوق وجودى باشد .
و نيز بسا باشد كه شيء فوق نباشد ، بعد آن فوق گردد . و هر چيز كه نباشد ، بعد آن موجود شود ، عدمى نبود .
و فيه نظر . لأنّك قد عرفت فيما مضى أنّ نقيض العدمى لا يجب أن يكون وجوديا و الحيوان قد لا يكون أعمى ثمّ يصير أعمى مع أنّ العمى عدمى .
و حجّت متكلمان آن است كه اگر نسبت وجودى باشد ، حالّ در محلّى بود و حلول نسبت در آن محلّ نيز نسبت است ميان آن نسبت و ميان آن محلّ . پس آن نسبت غير
هامش
( 1 ) . ش : و آن عبارت است از نسبت چيزى به ملاصقى كه منتقل گردد آن چيز به انتقال آن ملاصق ، چنان كه تعمّم و تقمّص و تختّم .
( 2 ) . اصل : لاعتبار .