( 683 ) - بخش اول بحث اين فصل در اينجا تمام مىشود . ابن سينا در اين بخش اين مطلب را مورد تأكيد قرار داد كه مشاهدهى اجزاء بدن يك فرد ، مثلا ، در شناختن آن فرد و نوع آن فرد سودمند است ؛ بنابراين نبايد فقط مفاهيم كلّى ، و تقسيمات آنها به جزئيات را اهميّت دهيم ، بايد همچنين فرد و اجزاء آن را باز شناسيم و از اين شناخت در تعريف و تحديد نوع مربوط به آن فرد سود جوييم . اين بخش از فصل هشتم مقالهى چهارم ، هرچند بهطور مختصر برگزار شده است ، با اينحال از نظر شناختشناسى اهميّت فراوان دارد . اصولا چگونه مىتوان دربارهى بسيارى از چيزها ، بدون مشاهدهى آنها ، از طريق حدّ و رسم معرفت حاصل كرد ؟ مثلا فرد نابينا از حدّ منطقى سفيد - اگر اصلا سفيد حدّ داشته باشد - چه چيزى درك مىكند ؟ چند سال پيش استاد من جناب آقاى دكتر سيد يحيى يثربى دراينباره در كلاس درس « ما بعد الطبيعه » تمثيل زير را مطرح كردند :
« دو مرد ، كه يكى از آنها نابينا بود ، همسفر شدند . اين دو مرد هيچ وسيلهى سفر نداشتند ، و با پاى پياده سفر مىكردند . نابينا خسته و تشنه شد . آب خواست . مرد بينا گفت : « در نزديكى اينجا دهى است ، چون به آنجاى رسيم دوغ خورده و رفع تشنگى مىكنيم » . مرد نابينا پرسيد : « دوغ چيست ؟ » مرد بينا پاسخ داد : « دوغ مايعى سفيد رنگ است » . نابينا پرسيد : « سفيد چيست » . مرد بينا پاسخ داد : « سفيد ، همان رنگ پر قو است » . نابينا دوباره پرسيد : « قو چيست » ؟ مرد بينا ناچار دست خود را به شكل سر و گردن قو درآورد و به دست مرد نابينا داد و گفت : « قو مرغى است به اين شكل » . نابينا پس از لمس كردن دست همسفرش گفت : « الآن فهميدم كه سفيد چيست » .
سؤال و مشكل اساسى در مباحث « حدّ » همين است . آيا واقعا ما اشياء را از طريق حدّ آنها مىشناسيم ؟
مىتوان پرسيد كه حدّ لامپ چيست ؟ حدّ بز چيست ؟ حدّ اتومبيل چيست ؟ و . . . هزاران پرسش از اين قبيل ، كه پاسخ آنها را نمىتوان براى كسى كه آنها را مشاهده نكرده است به كمك مفاهيم انتزاعى و غير انتزاعى تفهيم كرد .
اين مشكل با مشكل استقراء و مشكل شناختن تمام ذاتيات شىء و مشكل پرهيز از مغالطهى « اخذ ما بالذّات به جاى ما بالعرض » در تحصيل معرفت يقينى از استقراء ناقص و تجربه ( - يادداشت 655 پيش از اين ) آميخته است . به عقيدهى من هرگز كسى چيزى را از طريق حدّ و تعريف آن نشناخته است .
آيا ما « فريشتگان » را از طريق حدّ حقيقى و يا حدّ منطقى و مشهورى آنها شناختهايم ؟ نمىتوان حقيقت اين عالم و اشياء و موجودات موجود در آن را شناخت ؛ به يك معنى نهتنها عالم ملكوت عالم غيب است ، بلكه عالم محسوسات نيز رقيقهى غيب آن عالماند . حقيقت جسم براى هيچ كس شناخته نيست و نخواهد بود .
علاوه بر آن ، مگر مفاهيمى كه علم و معرفت بشر از آنها ساخته مىشود ، همه مفاهيم اوّل و ماهوىاند ؟
در غياب مفاهيم غير ماهوى ( منظور من معقولات ثانيهى فلسفى و منطقى است ) هيچ قضيهاى منعقد نمىشود ، يعنى هيچ علم تصديقى حاصل نمىشود ؛ و در حوزهى تصوّرات نيز ، فقط بخشى - آن هم بخش كوچكى - از تصوّرات ما ماهوى هستند . اصلا مشكل اصلى معرفت انسانى اين است كه با تصوّرات ماهوى ، علم حاصل نمىشود . هر نسبتى انتزاعى است ، يعنى جزو معقولات ثانيهى فلسفى است ، و در غياب « نسبت » ، علم تصديقى حاصل نمىشود . معقولات ثانيهى فلسفى ، ماهيّت
برهان شفا ( فارسى ) — صفحة 629
مساهمون: أبو علي سينا
ص٦٢٩