قرار دارد ، به همينسان از راه تشريح استنباط كرديم كه حيوان مركب از جوهر مستمسك و جوهر سيّال است . 682 و همينطور لوازم جزئيات را از اجزاء استنباط كرديم ، مثل اينكه هر حيوانى كه گوش ندارد تخمگذار است ، و هر حيوانى كه بال آن منفصل است تخمگذار است و حيوانى كه بال آن متصل است تخمگذار نيست و هر حيوانى كه شاخ دارد ، فكّ بالاى آن فاقد دندان است . و از اينجا مىدانيم كه مادهى دندان صرف شاخ شده است ، و هر حيوان شاخدار داراى شكمبه است زيرا دندان ندارد و لازم است كه غذاى وى قبل از رسيدن به جوف باطناش تا حدّى هضم شود ، و هيچ ماهى ريه ندارد .
( 795 ) و أمثال هذه المستنبطات و عللها نافعة فى إعطاء اللم ، و إن لم يكن كل ما ذكرناه إعطاء علة ، فإنه إذا كنا حصلنا بالتشريح و التجربة معا أن الكرش يوجد لشىء هو ذو قرنين و ذو رجل ، و لكن لا لأنه ذو رجل : إذ قد لا يوجد لذى رجل آخر ، و لكن لأنه ذو قرن - إذ كل ذى قرن مثل الثور و الأروى و الماعز فله كرش ، فإذا قيل لنا لم لهذا الحيوان كرش ؟ فقلنا لأنه له قرن ، أو إن قيل لنا لم ليس له كرش ؟ فقلنا لأنه ليس له قرن ، كان هذا نافعا بوجه ما فى جواب اللم ، و إن لم يكن فيه إعطاء العلة القريبة . و لكن يجب أن يتأمل أن أى معنى يلزم أى معنى بالذات حتى لا يجعله لازما لما هو أخص منه أو أعم منه . و ربما كان المعنى المشترك مأخوذا من طريق التناسب مثل أن الحرف للسلحفاة كالشوك للسمك و العظم للإنسان .
( 795 ) امثال اين استنباطات و علتهاى آنان در اعطاى لمّ نافعاند ، هرچند آنچه گفتيم اعطاى علت نكند ؛ زيرا وقتى ما از راه تشريح همراه با تجربه حاصل كرديم كه حيواناتى كه داراى دو شاخ و پا هستند شكمبه دارند ، لكن نه از آن جهت كه پا دارند : زيرا بعضى حيواناتى كه پا دارند شكمبه ندارند ، بلكه از آن جهت كه شاخ دارند - زيرا هر حيوانى كه شاخ دارد مانند گاو و بز كوهى و بز ، شكمبه هم دارد ؛ و وقتى از ما بپرسند كه چرا اين حيوان شكمبه دارد ؟ در جواب مىگوييم چون شاخ دارد ، يا وقتى بپرسند چرا اين حيوان شكمبه ندارد ؟ در جواب مىگوييم كه چون شاخ ندارد ، اين امر به وجهى در جواب لم سودمند است ، هرچند در اين جواب علت قريب اعطا نشود . لكن واجب است كه تأمّل شود كه كدام معنى ذاتا كدام معنى را مستلزم است تا اينكه چيزى را به آنچه اخصّ يا اعمّ از آن است نسبت ندهيم . و چهبسا معنى مشترك از طريق تناسب اخذ شود ، مانند اينكه لاك لاكپشت به منزلهى استخوانهاى خار ماهى و استخوان انسان است . 683
برهان شفا ( فارسى ) — صفحة 484
مساهمون: أبو علي سينا
ص٤٨٤