( 190 ) اين طغيان [ از مسلك حق ] از دو جهت بر اين عده عارض شده است : اول ، به خاطر عادت استعمال اصطلاح « ذاتى » در « كتاب ايساغوجى » ، زيرا ندانستهاند كه « ذاتى » و « ضرورى » و « كلّى » در كتاب « برهان » به همان معنايى كه در كتاب قبل از آن 185 استعمال شده نيست . و دوم ، بزرگداشت مقام برهان از اين طريق كه برهان از ذاتيات مقوّم حاصل مىشود چه در نظر اين عده ذاتى به معناى مقوّم ، [ از ديگر انواع ذاتى ] اشرف است ، همانطور كه « برهان » در حقيقت اشرف است . به اين ترتيب اين عده توهّم كردهاند كه لازم است مقدمات برهان از اشرف [ مقدّمات ] باشند ، مثل اينكه كسى بگويد لازم نيست كه بر قضاياى سالبه برهان اقامه شود ، زيرا قضاياى سالبه پستاند ، يا لازم نيست كه بر امور طبيعى يا رياضى برهان اقامه شود ، بلكه آنچه با برهان مناسبت دارد اشرف امور است كه عبارت از امور الهى است : زيرا اگر در اين كتاب [ - الهيات ] براى اشرفيت دخالتى باشد ، اين دخالت از طريق مناسبت و صدق نيست بلكه بخاطر چيز ديگرى است ، و آن چيز [ - وجه شرافت ] بايد در مبادى و همچنين در مسائل [ الهى ] بايد اعتبار شود : پس لازم است محمولات مقدمات مختص به علم الهى ، بخاطر شرافت علم الهى ذاتى به معنى مقوّم باشند .
( 191 ) لكن ليس هذا و أمثاله بشىء و لا يجب أن يصغى الرجل العلمى إلى ما يفزع إليه القاصرون من أن ذا شريف و ذا خسيس ، بل إلى الموجود فى نفس الأمور . فلنعرض عن أمثال هؤلاء الخارجين ؛ و لنصر إلى غرضنا فى تحقيق الأعراض الذاتية فنقول :
( 191 ) اين سخن و امثال آن بىفايده است . و نبايد شخص علمى به سخنان افراد قاصر ، مانند اينكه فلان ، شريف يا پست است گوش دهد . لذا از اين افرار ، كه از دايرهى بحث علمى خارجند ، صرفنظر كرده و به مقصد خود كه تحقيق در اعراض ذاتى است پرداخته و مىگوييم :
( 192 ) إنما سميت هذه أعراضا ذاتية لأنها خاصة بذات الشىء أو جنس ذات الشىء : فلا يخلو عنها ذات الشىء أو جنس ذاته - إما على الإطلاق مثل ما للمثلث من كون الزوايا الثلاث مساوية لقائمتين ، و إما بحسب المقابلة إذا كان الموضوع لا يخلو عنه أو عن مقابله بحسب المضادة أو بحسب العدم الذى يقابله خصوصا : مثل الخط فإنه لا يخلو عن استقامة أو انحناء ، و العدد عن زوجية أو فردية ، و الشىء عن موجبة أو سالبة .
( 192 ) اين اعراض از آن جهت ذاتى ناميده شدهاند كه به ذات شىء يا جنس ذات شىء
برهان شفا ( فارسى ) — صفحة 153
مساهمون: أبو علي سينا
ص١٥٣