نوع إعراب گذشت .
و بر مفسّر قرآن است كه تا مىتواند از ادّعاى تكرار اجتناب نمايد ، بعضى گفتهاند : از جمله امورى كه توهم تكرار را در عطف مترادفين از قبيل :
( لا تُبْقِي وَ لا تَذَرُ )
« 1 » ،
( صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ )
« 2 » دفع مىكند ، آن است كه معتقد شود : مجموع دو مترادف معنايى را مىرساند كه با جدايى آنها يافت نمىگردد ، زيرا كه تركيب معنى زيادترى پديد مىآورد ، و همانطوركه كثرت حروف معنى بيشترى فايده مىدهد ، زياد شدن الفاظ نيز همينگونه است .
و زركشى در البرهان گفته : بايد كه مركز نظر مفسّر رعايت نظم كلامى كه براى آن رانده شده بوده باشد ، هر چند كه با اصل وضع لغوى مخالف باشد ، چونكه مجاز ثابت است .
و در جاى ديگر گفته : بر مفسّر است كه استعمالهاى مجازى را در الفاظى كه گمان ترادف در آنها مىرود ، رعايت نمايد ، و تا ممكن است به مرادف نبودن آنها يقين دارد ، زيرا كه در تركيب معنايى هست كه در مفرد نيست ، بدين جهت است كه بسيارى از علماى اصول منع كردهاند يكى از مترادفين - در تركيب - به جاى ديگرى واقع شود ، با اينكه در حال افراد بر جواز آن متّفقند .
و ابو حيّان گفته : بسيار مىشود كه مفسران تفاسير خود را با آوردن دلايل علم نحو هنگام إعراب آيات ، و استدلالهاى اصول فقه و دلايل فقهى ، و دلايل اصول دين پر مىكنند ، و حال آنكه اين امور در تأليف خود آن علوم بايد تقرير گردد ، و به طور نظريات قطعى و مسلّم در علم تفسير آورده شود بدون استدلال ، و همچنين مطالب نادرستى از اسباب نزول و احاديثى در فضايل ، و حكايات نامناسب ، و تاريخهاى اسرائيلى مىآورند كه ذكر آنها در علم تفسير شايسته نيست .
فايده :
ابن أبى جمره از على رضى اللّه عنه [ عليه السلام ] آورده كه فرمود : « اگر خواسته باشم هفتاد شتر از تفسير أمّ القرآن بار كنم ، اين كار را انجام مىدهم » ، و بيان اين
هامش
( 1 ) مدثر ، 28
( 2 ) بقرة ، 157