من مىكنى و گمان عدم اختلاف دو كس بسبب آن مىبرى شصت و هفتم آنكه نيز رازى در نهاية العقول بعد ذكر و وجه ديگر گفته الخامس ان عمر رضى اللَّه عنه نصّ على السّنة و كان يوصى لكل واحد منهم انّه لو صار اماما فانّه لا يجلس اقاربه على رقاب النّاس مع علمه بانّه يعلمون منه تركه الدين و اعراضه عن نصّ الرّسول فما كان فيهم من يقول كيف تنهانا عن ذلك مع انّك انت التارك لنصّ اللَّه و نصّ رسوله رازى درين عبارت بنصّ عمر بر شش كس كه از جمله شان جناب امير المؤمنين عليه السّلام و وصيت او هر يك از ايشان را به اينكه اگر امام بشود ننشاند اقارب خود را بر رقاب مردم كه آخرها با اين معنى از حضرت ثالث خلافا لجنابه و مشاقّة له و معاندة ايّاه بظهور پيوست احتجاج كرده بر فقدان نصّ بر جناب امير المؤمنين عليه السّلام به اين تقريب كه هر گاه عمر با وصف علم خود به اينكه اين شش كس مىدانند كه حضرت او ترك دين نموده و اعراض از نصّ رسول كرده اين وصيّت مىكند پس كسى در ايشان نبود كه مىگفت كه چگونه منع مىكنى ما را از اجلاس اقارب بر رقاب ناس با آنكه تو تارك نص خدا و رسول هستى و ظاهرست كه اين وصيت عمر دلالت واضحه دارد بر تجويز خلافت براى جناب امير المؤمنين عليه السّلام نيز بعد خود حسب جوازها لغيره عليه السّلام من الخمسة الباقين الذين منهم عثمان پس اگر حديث منزلت دلالت بر سلب خلافت از جناب امير المؤمنين عليه السّلام مىنمود همان آش در كاسه مىگرديد يعنى لازم مىآمد كه خليفه ثانى در تجويز خلافت براى جناب امير المؤمنين عليه السّلام بعد خود تارك دين و معرض از ارشاد جناب خاتم النبيين صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم باشد و معهذا سكوت اين شش كس كه از جمله شان جناب امير المؤمنين عليه السّلام برهان قاطعست بر آنكه نزد اينها و نزد جناب امير المؤمنين عليه السّلام هم حديث منزلت دلالت بر سلب خلافت از آن حضرت نمىكرد و الّا چسان بعمر نه مىگفتند كه
عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار ( فارسي ) — صفحة 601
مساهمون: السيد مير حامد حسين الهندي
ص٦٠١