بر موت حضرت هارون قبل حضرت موسى عليهما السلام لازم كرده كه جناب امير المؤمنين عليه السلام امام نباشد و اين لازم را متعارض گردانيده با اين معنى كه اگر حضرت هارون زنده مىبود منفذ احكام مىشد و بعد تعارض حكم بتساقط نموده پس هر گاه حسب زعم رازى دلالت حديث بر سلب امامت متعارض با دلالت آن بر وجه تنفيذ احكام گرديده متساقط شده باشد وجه دلالت آن بر خلافت بوجه ثبوت خلافت حضرت هارون از قول حضرت موسى
اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي
سالم از معارضه باشد و ظاهرست كه مخاطب قصد معارضه همين وجه نموده پس اين معارضه وجهى از صحت نداشته باشد كه حسب افاده رازى اين وجه از محلّ اعتبار ساقط و از مقام قبول هابط گرديده است و محتجب نماند كه دعوى رازى تعارض را درين هر دو وجه وجهى از صحت ندارد زيرا كه تعارض فرع آنست كه دلالت اين خبر بر نفى امامت مسلّم شود و پر ظاهرست كه آن هرگز مسلم نيست و از عبارت خود رازى كه در وجه پنجاه و يكم مذكور شد ظاهرست كه او حمل حديث منزلت به سبب مىكند و در ماعداى آن توقف مىنمايد و ظاهرست كه هر گاه در ماعداى سبب توقف لازم باشد دلالت آن بر سلب امامت هباء منبثا خواهد شد پس چگونه آن لائق معارضه با وجه تنفيذ احكام خواهد داشت و ديگر وجوه مبطله دعوى دلالت حديث بر سلب امامت علاوه برينست پنجاه و سوم آنكه اگر تشبيه جناب امير المؤمنين عليه السلام به حضرت هارون عليه السّلام مقتضى سلب خلافت از آن حضرت باشد به اين جهت كه حضرت هارون قبل حضرت موسى عليهما السّلام وفات يافته لازم آيد كه معاذ اللَّه جناب امير المؤمنين عليه السّلام بعد جناب رسالتمآب صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گاهى امام نباشد و لو بعد عثمان زيرا كه حضرت هارون بعد حضرت موسى عليهما السّلام گاهى امام نشده پس تفوه به اين استدلال فاسد و احتجاج كاسد در حقيقت نواصب و خوارج و معاندين و منافقين را مژده ظفر دادنست و باب الحاد و زندقه گشادن اگر از مذهب تسنن هم دست بشويند و از اعتقاد خلافت جناب امير المؤمنين عليه السّلام در مرتبه رابعه تبرى جويند و آنچه در دل دارند صاف صاف به زبان گويند